تو به پشتىِ زرى با خلق دوست * داغ پهلوىِ تو بر پُشتىِ اوست
ماه نو ، مزدِ دكان ، مىبايدت * چه دكان ، آن مزدِ جان مىبايدت
جانِ شيرينت شد و عمرِ عزيز * تا درآمد از دكانت يك پشيز
اين همه چيزى به هيچى داده تو * پس چنين دل بر همه بنهاده تو
ليك صبرم هست تا در زيرِ دار * نردبانْت از زير بِكْشَد روزگار
در جهان چندان كه آويزت بود * هر يكى صد آتشِ تيزت بود
غرقِ دنيايى ، ببايد دينْت نيز ؟ * دين بنيزت دست ندهد اى عزيز
تو فراغت جويى اندر مشغله * چون نيابى ، در تو افتد و لوله
نفْقَه كن چيزى كهدارى چارسو * « لَنْ تَنالُوا البِرَّ حَتّى تُنْفِقوا »
هر چه هست آن ترك مىبايد گرفت * گر بود جان ترك مىبايد گرفت
چون تو را در دست جان نتوان گذاشت * مال و ملك و اين و آن نتوان گذاشت
گر پلاسى خوابگاهت آمدهست * آن پلاست بندِ راهت آمدهست