آن سخن ديوانهاى بشنود ازو * گفت « رحمت مىبيوسى زود ازو
تو ز نازِ خود نگنجى در جهان * مىخرامى از تكبّر هر زمان
منظرى سر بر فلك افراشته * چار ديوارش به زر بنگاشته
ده غلام و ده كنيزك كرده راست * رحمت اينجا كى بود بر پرده راست ؟
خود تو بنگر تا تو با اين جمله كار * جاىِ رحمتدارى آخر ، شرم دار
گر چو من يك گِرده قسمت داريى * آنگهى تو جاىِ رحمت داريى . »
تا نگردانى ز ملك و مال روى * يك نَفَس ننمايدت اين حال روى
روى اين ساعت بگردان از همه * تا شوى فارغ چو مردان از همه .
الحكاية و التمثيل
پاك دينى گفت مشتى حيله جوى * مرد را در نزع گردانند روى
پيش ازين اين بىخبر را بر دوام * روى گردانيده بايستى مدام
برگ ريزان شاخ بنشانى چه سود * روى چون اكنون بگردانى چه سود
هر كه را آن لحظه گردانند روى * او جُنُب ميرد ، تو زو پاكى مجوى .