رنجِ اين دنياىِ دون تا كى تو را ؟ * لاشهاى نابوده زين لاشَى تو را
تو بمانده روز و شب حيران و مست * تا دهد يك ذرّه زين لا شىء دست
هر كه در يك ذرّه لاشَى گُم بوَد * كى بود ممكن كه او مردم بوَد
هر كه را بگسست در لا شىء دم * او بود ، صد باره ، از لا شىء كم
كارِ دنيا چيست ؟ بيكارى همه * چيست بيكارى ؟ گرفتارى همه
هست دنيا آتِش افروخته * هر زمان خلقى دگر را سوخته
چون شود اين آتشِ سوزنده تيز * شير مردى ، گر ازو گيرى گريز
همچو شيران چشم ازين آتش بدوز * ور نه چون پروانه زين آتش بسوز
هر كه چون پروانه شد آتش پرست * سوختن را شايد آن مغرور مست
اين همه آتش تو را در پيش و پس * نيست ممكن گر نسوزى هر نفس
در نگر تا هست جاىِ آن تو را * كاين چنين آتش نسوزد جان تو را .
الحكاية و التمثيل
خواچهاى مىگفت در وقتِ نماز * ك « اى خدا رحمت كن و كارم بساز . »