الحكاية و التمثيل
عيسى مريم بجايى خفته بود * نيم خشتى زير سر بنهاده بود
چون گشاد از خواب خوش عيسى نظر * ديد ابليس لعين را بر زبر
گفت اى ملعون چرا استادهء * گفت خشتى زير سر بنهاده
جملهء دنيا چو اقطاع منست * هست اين خشت آن من اين روشنت
تا تصرف ميكنى در ملك من * حرث من آورده در سلك من
عيسى آن از زير سر پرتاب كرد * روى بر خاك عزم خواب كرد
چون فكند آن نيم خشت ابليس گفت * من كنون رفتم تو اكنون خوش بخفت