الحكاية و التمثيل
آن دو روبه چون به هم همبر شدند * پس به عشرت جفتِ يكديگر شدند
خسروى در دشت شد با يوز و باز * آن دو رو به را ز هم افكند باز
ماده مىپرسد ز نر ، ك « اى رخنه جوى * ما كجا با هم رسيم ، آخر بگوى ؟ »
گفت « اگر ما را بود از عمر بهر * بر دكانِ پوستين دوزانِ شهر . »
ديگرى گفتش كه « ابليس از غرور * راه بر من مىزند وقتِ حضور
من چو با او بر نمىآيم به زور * در دلم از غَبْنِ آن افتاد شور
چون كنم كز وى نجاتى باشدم * وز مىِ معنى حياتى باشدم ؟ »
گفت « تا پيشِ تو است اين نفسِ سگ * از برت ابليس بگريزد به تگ