آتشى از شوق در جانش فتاد * سيلِ خونين سوىِ مژگانش فتاد
بادهاى ديگر بخواست و نوش كرد * حلقهاى از زلفِ او در گوش كرد
قرب صد تصنيف در دين ياد داشت * حفظِ قرآن را بسى استاد داشت
چون مىاز ساغر به نافِ او رسيد * دعوى او رفت و لافِ او رسيد
هر چه يادش بود از يادش برفت * باده آمد ، عقل چون بادش برفت
خمر ، هر معنى كه بودش از نخست ، * پاك از لوحِ ضميرِ او بشست
عشقِ آن دلبر بماندش صعبناك * هر چه ديگر بود ، كُلّى ، رفت پاك
شيخ چون شد مست ، عشقش زور كرد * همچو دريا جانِ او پر شور كرد
آن صنم را ديد مى در دست مست * شيخ شد ، يكبارگى ، آنجا ز دست
دل بداد و دست از مىخوردنش * خواست تا ناگه كند در گردنش
دخترش گفت اى تو مردِ كار نه * مدّعى در عشق معنى دار نه
گر قدم در عشق محكم داريى * مذهبِ اين زلفِ پُر خم داريى ،
همچو زلفم نِه قدم در كافرى * زان كه نبود عشق كارِ سر سرى
عافيت با عشق نبود سازگار * عاشقى را كفر سازد ، ياد دار