از سرِ ناز و تكبّر در گذر * عاشق و پير و غريبم در نگر
عشقِ من چون سرسرى نيست اى نگار * يا سرم از تن ببُر يا سر در آر
جان فشانم بر تو گر فرمان دهى * گر تو خواهى بازم از لب جان دهى
اى لب و زلفت زيان و سودِ من * روى و كويت مقصد و به بودِ من
گه ز تابِ زلف در تابم مكن * گه ز چشمِ مست در خوابم مكن
دل چو آتش ، ديده چون ابر از توام * بى كس و بىيار و بىصبر از توام
بى تو بر جانم جهان بفروختم * كيسه بين كز عشقِ تو بر دوختم
همچو باران اشك مىبارم ز چشم * زان كه بىتو چشم اين دارم ز چشم
دل ز دستِ ديده در ماتم بماند * ديده رويت ديد ، دل در غم بماند
آنچه من از ديده ديدم كس نديد * و آنچه من از دل كشيدم كس نديد
از دلم جز خونِ دل حاصل نماند * خونِ دل تا كى خورم چون دل نماند
بيش ازين بر جانِ اين مسكين مزن * در فتوحِ او لگد چندين مزن
روزگارِ من بشد در انتظار * گر بود و صلى ببايد روزگار
هر شبى بر جان كمين سازى كنم * بر سرِ كوىِ تو جان بازى كنم