روى بر خاكِ درت جان مىدهم * جان به نرخِ خاك ارزان مىدهم
چند نالم بر درت ، در باز كن * يك دمم با خويشتن دمساز كن
آفتابى ، از تو دورى چون كنم ؟ * سايهام ، بى تو صبورى چون كنم ؟
گر چه همچون سايهام از اضطراب * در جَهَم در روزنت چون آفتاب
هفت گردون را در آرم زيرِ پر * گر فرو آرى بدين سر گشته سر
مىروم با خاك جانى سوخته * ز آتِش جانم جهانى سوخته
پاى از عشقِ تو در گل مانده * دست از شوقِ تو بر دل مانده
مى برآيد ز آرزويت جان ز من * چند باشى بيش ازين پنهان ز من
دخترش گفت اى خرف از روزگار * سازِ كافور و كفن كن ، شرم دار
چون دمت سرد است ، دمسازى مكن * پير گشتى قصدِ دل بازى مكن
اين زمان عزمِ كفن كردن تو را * بهترت آيد كه عزمِ من تو را
كى توانى پادشاهى يافتن * چون بسيرى نان نخواهى يافتن
شيخ گفتش گر بگويى صد هزار * من ندارم جز غمِ عشقِ تو كار
عاشقى را چه جوان چه پير مرد * عشق بر هر دل كه زد تأثير كرد
گفت دختر گر تو هستى مردِ كار * چار كارت كرد بايد اختيار :
سجده كن پيشِ بُت و قرآن بسوز * خمر نوش و ديده از ايمان بدوز