دل ز دينِ خويشتن آزاد كرد * نه ز كعبه نه ز شيخى ياد كرد
بعد چندين سال ايمانِ درست * اين چنين نوباوه رويش باز شست
گفت خذِلان قصدِ اين درويش كرد * عشقِ ترسا زاده كارِ خويش كرد
هر چه گويد ، بعد ازين ، فرمان كنم * زين بتر چبْوَد كه كردم ، آن كنم
روزِ هشيارى نبودم بُت پرست * بت پرستيدم چو گشتم مستِ مست
بس كسا كز خمر تركِ دين كند * بى شكى ، امُّ الخبائث اين كند
شيخ گفت اى دخترِ دلبر چه ماند ؟ * هر چه گفتى كرده شد ، ديگر چه ماند ؟
خمر خوردم ، بُت پرستيدم ز عشق * كس مبيناد آنچه من ديدم ز عشق
كس چو من از عاشقى شيدا شود * و آنچنان شيخى چنين رسوا شود
قرب پنجَه سال ، را هم بود باز * موج مىزد در دلم درياىِ راز
ذرّهاى عشق از كمين درجَست چُست * بُرد ما را بر سرِ لوحِ نخست
عشق ازين بسيار كردهست و كند * خرقه با زنّار كردهست و كند
تختهء كعبهست ابجد خوانِ عشق * سر شناسِ غيب ، سر گردانِ عشق
اين همه خود رفت ، بر گوى اندكى * تا تو كى خواهى شدن با من يكى