موج زن شد پردهء دلشان ز خون * تا چه آيد خود ازين پرده برون
تُركِ روز آخر چو با زرّين سپر * هندوِ شب را به تيغ افكند سر
روزِ ديگر كاين جهانِ پر غرور * شد چو بحر از چشمهء خور غرقِ نور
شيخ خلوت سازِ كوىِ يار شد * با سگانِ كوىِ او در كار شد
معتكف بنشست بر خاكِ رهش * همچو مويى شد ز روىِ چون مهش
قرب ماهى روز و شب در كوىِ او * صبر كرد از آفتاب روىِ او
عاقبت بيمار شد بىدلسِتان * هيچ بر نگرفت سر زان آستان
بود خاكِ كوىِ آن بت بسترش * بود بالين آستانِ آن درش
چون نبود از كوىِ او بگذشتنش * دختر آگه شد ز عاشق گشتنش
خويشتن را اعجمى ساخت آن نگار * گفت اى شيخ از چه گشتى بىقرار ؟
كى كنند اى از شرابِ شرِك مست ! * زاهدان ، در كوىِ ترسايان ، نشست ؟
گر به زلفم شيخ اقرار آورد * هر دمش ديوانگى بار آورد
شيخ گفتش چون زبونم ديدهاى * لا جرم دزديده دل دزديدهاى
يا دلم ده باز ، يا با من بساز * در نياز من نگر چندين مناز