باز اگر سيمرغ مىگشتى نهان * سايهاى هرگز نماندى در جهان
هر چه اينجا سايهاى پيدا شود * اوّل آن چيز آشكار آنجا شود
ديدهء سيمرغ بين گر نيستت * دل چو آيينه منوّر نيستت
چون كسى را نيست چشمِ آن جمال * وز جمالش هست صبرِ لا محال
با جمالش عشق نتوانست باخت * از كمالِ لطفِ خود آيينه ساخت
هست آن آيينه دل ، در دل نگر * تا ببينى روىِ او در دل مگر .
الحكاية و التمثيل
پادشاهى بود بس صاحب جمال * در جهانِ حسن بى مثل و مثال
مُلكِ عالم مُصحفِ اسرارِ او * در نكويى آيتى ديدارِ او
مىندانم هيچ كس آن زهره يافت * كو تواند از جمالش بهره يافت
روىِ عالم پر شد از غوغاىِ او * خلق را از حد بشد سوداىِ او
گاه شبديزى برون راندى به كوى * برقعى گلگون فروهشتى به روى
هر كه كردى سوىِ آن برقع نگاه * سر بريدنديش از تن بى گناه