گر تو مىدارى جمالِ يار دوست * دل ، بدان ، كآيينهء ديدارِ اوست
دل به دست آر و جمالِ او ببين * آينه كن جان ، جلالِ او ببين
پادشاهِ توست بر قصر جلال * قصر روشن ز آفتاب آن جمال
پادشاهِ خويش را در دل ببين * عرش را در ذرّهاى حاصل ببين
هر لباسى كان به صحرا آمدهست * سايهء سيمرغِ زيبا آمده ست
گر تو را سيمرغ بنمايد جمال * سايه را سيمرغ بينى بى خيال
گر همه چل مرغ و گر سى مرغ بود * هر چه ديدى سايهء سيمرغ بود
سايه از سيمرغ چون نبود جدا * گر جدا گويى از آن نبود روا
هر دو چون هستند با هم باز جوى * در گذر از سايه وانگه راز جوى
چون تو گم گشتى چنين در سايهاى * كى ز سيمرغت رسد سرمايهاى ؟
گر تو را پيدا شود يك فتح باب * تو درونِ سايه بينى آفتاب
سايه در خورشيد گُم بينى مدام * خود همه خورشيد بينى و السّلام .