و آن كه نامِ او براندى بر زفان * قطع كردندى زفانش در زمان
ور كسى انديشه كردى زان وصال * عقل و جان بر باد دادى زان محال
روز بودى كز غمِ عشقش هزار * مىبمردند اينْت عشق و اينْت كار !
گر كسى ديدى جمالش آشكار * جان بدادى و بمُردى زار زار
مردن از عشقِ رخِ آن دلنواز * بهتر از صد زندگانىِ دراز
نه كسى را صبر بودى زو دمى * نه كسى را تابِ او بودى همى
خلق مىمُردند دايم زين طلب * صبر نه با او و بى او ، اى عجب
گر كسى را تاب بودى يك زمان * شاه روىِ خويش بنمودى عيان
ليك چون كس تابِ ديدِ او نداشت * لذّتى جز در شنيدِ او نداشت
چون نيامد هيچ خلقى مردِ او * جمله مىمردند و دل پر دردِ او
آينه فرمود ، حالى ، پادشاه * كاندر آيينه توان كردن نگاه
[ شاه را قصرى نكو بنگاشتند * و آينه اندر برابر داشتند
بر سرِ آن قصر رفتى پادشاه * وانگهى در آينه كردى نگاه ]
روىِ او از آينه مىتافتى * هر كس از رويش نشانى يافتى .