در ميانِ آهِ تو دانم كه بود * در حقيقت توبه بشكستى چه سود ؟ »
عقل را زين كار سودا مىكند * عشق بازى بين كه با ما مىكند .
بعد از آن مرغانِ ديگر سر به سر * عذرها گفتند مشتى بى خبر
هر يكى از جهل عذرى نيز گفت * گر نگفت از صدر از دهليز گفت
گر بگويم عذرِ يك يك با تو باز * دار معذورم كه مىگردد دراز
هر كسى را بود عذرى تنگ و لنگ * اين چنين كس كى كند عنقا به چنگ
هر كه عنقا راست از جان خواستار * چنگ از جان باز دارد مردوار
هر كه را در آشيان سى دانه نيست * شايد از سيمرغ اگر ديوانه نيست
چون ندارى دانهاى را حوصله * چون تو با سيمرغ باشى هم چله ؟
چون تهى كردى به يك مى پهلُوان * دوستكانى چون خورى با پهلوان ؟
چون ندارى ذرّهاى را گُنج و تاب * چون توانى جُست گنج از آفتاب ؟
چون شدى در قطرهاى نا چيز غرق * چون روى از پاىِ دريا تا به فرق ؟