تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة مقدمه 17

مساهمون:

صمقدمه ١٧
اى روى تو شمع پردهء راز
337
اى شيوهء تو كرشمه و ناز
338
ذره‌اى دوستى آن دمساز
339
جانا ز مشك زلف دلم چون جگر مسوز
339
عمر رفت و تو منى دارى هنوز
340

س

چند جويى در جهان يارى ز كس
341
آفتاب عاشقان روى تو بس
342
در عشق روى او ز حدوث و قدم مپرس
342

ش

دوش آمد و گفت از آن ما باش
343
اى دل اگر عاشقى در پى دلدار باش
344
غيرت آمد بر دلم زد دور باش
345
گر مرد رهى ز رهروان باش
346
در عشق تو من توام تو من باش
347
منم اندر قلندرى شده فاش
348
دستم نرسد بزلف چون شستش
349
بيچاره دلم كه نرگس مستش
349
اگر دلم ببرد يار دلبرى رسدش
350
آنكه سر دارد كلاهت نرسدش
351
عشق آن باشد كه غايت نبودش
352
عاشقى نه دل نه دين مىبايدش
353
چو در بسته‌ست درج ناپديدش
354
بنمود رخ از پرده دل گشت گرفتارش
354
اى پير مناجاتى رختت بقلندر كش
355
دركش سر زلف دلستانش
356
هر مرد كه نيست امتحانش
357
اى ز عشقت اين دل ديوانه خوش
358
مىشد سر زلف در زمين كش
358
آخر اى صوفى مرقع‌پوش
359
ترسا بچهء شكرلبم دوش
360
مست شدم تا بخرابات دوش
361
دلى كامد ز عشق دوست در جوش
361
اى دل ز جفاى يارمنديش
362
دلا در سر عشق از سر مينديش
362
هر كه هست اندر پى به بود خويش
363
اى از همه بيش و از همه پيش
364
هر روز كه جلوه مىكند رويش
365

غ

ز دست رقت مرا بىتو روزگار دريغ
365

ق

اى لب تو نگين خاتم عشق
366
خاصگان محرم سلطان عشق
367
هر كه دايم نيست ناپرواى عشق
367
عقل كجا پى برد شيوهء سوداى عشق
368

گ

اى عشق تو با وجود هم‌تنگ
369

ل

اى عقل گرفته از رخت فال
370
صورت نبندد اى صنم بىزلف تو آرام دل
371
زهى در كوى عشقت مسكن دل
372
اى زلف تو شبى خوش وانگه بروز حاصل
373
دوش زنگى دلم آن ترك چگل
373

م

عشق جانى داد و بستد و السلام
374
صبح رخ از پرده نمود اى غلام
375
گشت جهان همچو نگار اى غلام
375
خورد بر شب صبحدم شام اى غلام
376
صبح برافراخت علم اى غلام
377
صبح برانداخت نقاب اى غلام
378
عاشق لعل شكربار توام
378
شيفتهء حلقهء گوش توام
379
خط مكش در وفا كزان توام
380
فتنهء زلف دلرباى توام
380
در خطت تا دل بجان دربسته‌ام
381
تا ديده‌ام رخ تو كم جان گرفته‌ام
381
از مى عشق تو مست افتاده‌ام
383
كار بر خود سخت مشكل كرده‌ام
383
من شراب از ساغر جان خورده‌ام
384
بىدلى و بىقرارى مانده‌ام
385
بيشتر عمر چنان بوده‌ام
386
روى تو در حسن چنان ديده‌ام
386
از بس كه روز و شب غم بر غم كشيده‌ام
387
اى برده به آب روى آبم
388
نه ز وصل تو نشان مىيابم
388
از عشق تو من بدير بنشستم
389