كسى كز حقيقت خبردار باشد
210
دلى كز عشق او بيمار باشد
211
چه دانستم كه اين درياى بىپايان چنين باشد
211
حديث فقر را محرم نباشد
213
عشقت ايمان و جان بخشد
213
هر زمانم عشق ماهى در كشاكش مىكشد
214
هر زمان عشق تو در كارم كشد
215
قوت بار عشق تو مركب جان نمىكشد
215
نور روى ترا نظر نكشد
216
نه دل چو غمت آمد از خويشتن انديشه
217
كجاييد اى سراندازان كه آن هشيار مست آمد
218
در قعر جان مستم دردى پديد آمد
218
در عشق بسر نخواهم آمد
219
كارم از عشق تو بجان آمد
219
ره عشاق بىما و من آمد
220
لعل تو بجانفزايى آمد
221
دى پير من از كوى خرابات برآمد
221
يك روز بتم مست ببازار برآمد
222
نقد قدم از مخزن اسرار برآمد چون گنج عيان شد
223
عشق تو ز سقسين و ز بلغار برآمد
224
سرمست ببوستان برآمد
224
چو ترك سيم برم صبحدم ز خواب درآمد
225
نگارم دوش شوريده درآمد
227
مستغرقى كه از خود هرگز بسر نيامد
227
دلا ديدى كه جانانم نيامد
228
عاشقان زندهدل بنام تواند
229
آنها كه در هواى تو جانها بدادهاند
229
آنها كه پاى در ره تقوى نهادهاند
230
عاشقان از خويشتن بيگانهاند
230
پيش رفتن را چو پيشان بستهاند
231
ز لعلت زكاتى شكر مىستاند
232
نه قدر وصال تو هر مختصرى داند
233
دلى كز عشق تو جان برفشاند
233
روى تو كافتاب را ماند
234
عقل در عشق تو سرگردان بماند
235
اى دريغا كان همه پندار دانايى نماند
236
دلم بىعشق تو يكدم نماند
236
گرد ره تو كعبه و خمار نماند
237
آن را كه غمت به خويش خواند
238
چون تتق از روى آن شمع جهان برداشتند
238
چون سيمبران روى بگلزار نهادند
239
عاشقانى كز نسيم دوست جان مىپرورند
240
از مى عشق نيستى هر كه خروش مىزند
241
چون لبش درج گهر باز كند
242
هر كه درين دايره دوران كند
243
آفتاب رخ آشكاره كند
244
هر زمانى زلف را بندى كند
245
دل ز ميان جان و دل قصد هوات مىكند
245
هر كه عزم عشق رويش مىكند
246
عشق توأم داغ چنان مىكند
246
زلف شبرنگش شبيخون مىكند
247
گر فلك ديده بر آن چهرهء زيبا فكند
248
چو تاب در سر آن زلف دلستان فكند
249
دل نظر بر روى آن شمع جهان مىافكند
250
سرمستى ما مردم هشيار ندانند
251
عاشقان چون به هوش بازآيند
251
اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند
252
آنها كه در حقيقت اسرار مىروند
253
دل ز جان برگير تا راهت دهند
254
قومى كه در فنا بدل يكدگر زيند
255
هر كه سرگردان اين سودا بود
257
شبى كز زلف تو عالم چو شب بود
258
آن را كه ز وصل او خبر بود
258
عشق بىدرد ناتمام بود
259
آنچه نقد سينهء مردان بود
260
عشق را پير و جوان يكسان بود
261
آن را كه ز وصل او نشان بود
261
هر كرا با لب تو پيمان بود
262
هر كرا انديشهء درمان بود
263
زلف تو كه فتنهء جهان بود
264
هر كرا ذرهاى وجود بود
265
هر كرا در عشق تو كارى بود
265
مرد يك موى تو فلك نبود
266
چون در غم تو جز جان چيزى دگرم نبود
267
كسى كو خويش بيند بنده نبود
268
با لب لعلت سخن در جان رود
269