زين درد كسى خبر ندارد
145
دلى كز عشق جانان جان ندارد
145
اگر درمان كنم امكان ندارد
146
بار دگر پير ما رخت بخمار برد
146
آتش عشق آبكارم برد
147
عشق تو به سينه تاختن برد
147
نام وصلش به زبان نتوان برد
148
درد من از عشق تو درمان نبرد
149
هر چه نشان كنى تويى راه نشان نمىبرد
150
دم عيسيست كه با باد سحر مىگذرد
150
از كمان ابروش چون تير مژگان بگذرد
151
هر دل كه وصال تو طلب كرد
152
چون شراب عشق در دل كار كرد
153
بس نظر تيز كه تقدير كرد
154
تا دوست بر دلم در عالم فراز كرد
154
عشق تو مست جاودانم كرد
155
دست با تو در كمر خواهيم كرد
156
پشت بر روى جهان خواهيم كرد
157
ترسا بچهاى ناگه قصد دل و جانم كرد
158
زلف تو مرا بند دل و غارت جان كرد
159
هر كرا عشق تو سرگردان كرد
160
عزم خرابات بىفنا نتوان كرد
161
روى در زير زلف پنهان كرد
161
بىلعل لبت وصف شكر مىنتوان كرد
162
چون باد صبا سوى چمن تاختن آورد
164
خطت خورشيد را در دامن آورد
165
زين دم عيسى كه هر ساعت سحر مىآورد
166
چو طوطى خط او پر برآورد
167
لوح چو سيمت خطى چو قير برآورد
167
چو جان و دل ز مى عشق دوش جوش برآورد
168
دل دست بكافرى برآورد
169
خطى سبز از زنخدان مىبرآورد
170
زنده عشق تو آب زندگانى كى خورد
170
درد من هيچ دوا نپذيرد
171
چون زلف بىقرارش بر رخ قرار گيرد
172
چو بخنده لب گشائى دو جهان شكر بگيرد
173
چون پرده ز روى ماه برگيرد
174
چو قفل لعل بر درج گهر زد
174
دست در دامن جان خواهم زد
175
عشق آمد و آتشى بدل در زد
176
دل به سوداى تو جان دربازد
177
ترسا بچهء مستم گر پرده براندازد
177
گر از گرهء زلفت جانم كمرى سازد
179
گر آه كنم زبان بسوزد
180
مرا سوداى تو جان مىبسوزد
180
اگر ز پيش جمالت نقاب برخيزد
181
گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خيزد
181
هر روز غم عشقت بر ما حشر انگيزد
182
دل براى تو ز جان برخيزد
183
اگر ز زلف توام حلقهاى به گوش رسد
183
بوى زلف يار آمد يارم اينك مىرسد
184
هم بلاى تو بجان بىقراران مىرسد
185
جان در مقام عشق به جانان نمىرسد
187
در صفت عشق تو شرح و بيان نمىرسد
189
از سر زلف دلكشت بوى بما نمىرسد
189
مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد
190
ذوق وصلت به هيچ جان نرسد
191
شكن زلف چو ز نار بتم پيدا شد
192
اى به خود زنده مرده بايد باشد
193
پير ما وقت سحر بيدار شد
193
قصهء عشق تو چون بسيار شد
195
يك شرر از عين عشق دوش پديدار شد
196
در راه تو هر كه راهبر شد
197
چو خورشيد جمالت جلوهگر شد
198
برقع از خورشيد رويش دور شد
199
بار دگر پير ما مفلس و قلاش شد
200
بيچاره دلم در سر آن زلف بخم شد
201
چون عشق تو داعى عدم شد
202
گر در صف دينداران ديندار نخواهم شد
202
هر كه در باديهء عشق تو سرگردان شد
203
هر كه در راه حقيقت از حقيقت بىنشان شد
204
جهان از باد نوروزى جوان شد
205
در راه عشق هر دل كو خصم خويشتن شد
206
تا نور او ديدم دو كون از چشم من افتاده شد
207
پير ما از صومعه بگريخت در ميخانه شد
209
تا دل لايعقلم ديوانه شد
210