تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة مقدمه 13

مساهمون:

صمقدمه ١٣
در ره عشاق نام و ننگ نيست
89
طمع وصل تو مجالم نيست
90
آفتاب رخ تو پنهان نيست
91
سرو چون قد خرامان تو نيست
91
هر دلى كز عشق تو آگاه نيست
92
كيست كه از عشق تو پردهء او پاره نيست
93
در ده خبرست اين كه ز مه ده خبرى نيست
94
عشق جز بخشش خدايى نيست
95
آيينهء تو سياه‌رويست
95
زهى زيبا جمالى اين چه رويست
96
هر ديده كه بر تو يك نظر داشت
96
تاب روى تو آفتاب نداشت
97
درد دل من از حد و اندازه درگذشت
98
در عشق تو عقل سرنگون گشت
99
اى دلم مست چشمهء نوشت
100
تا دل من راه جانان بازيافت
101
تا گل از ابر آب حيوان يافت
101
تا دل ز كمال تو نشان يافت
102
دل كمال از لعل ميگون تو يافت
103
پيشگاه عشق را پيشان كه يافت
103
خاك كويت هر دو عالم در نيافت
104
بس كه دل تشنه سوخت وز لبت آبى نيافت
105
هر دل كه ز عشق بىنشان رفت
106
دوش جان دزديده از دل راه جانان برگرفت
106
آتش سوداى تو عالم جان درگرفت
107
گر نبودى در جهان امكان گفت
108
اى زلف تو دام و دانه خالت
109
اى آفتاب طفلى در سايهء جمالت
110
اى بىنشان محض نشان از كه جويمت
110
اى چو چشم سوزن عيسى دهانت
111
اى مشك خطا خط سياهت
112
اى آفتاب سركش يك‌ذره خاك پايت
112
اى پرتو وجودت در عقل بىنهايت
113

ح

رطل گران ده صبوح زانكه رسيدست صبح
114
صبح دم زد ساقيا هين الصبوح
115

د

كشتى عمر ما كنار افتاد
115
عكس روى تو بر نگين افتاد
116
گر هندوى زلفت ز درازى بره افتاد
117
چون نظر بر روى جانان اوفتاد
117
چون لعل توام هزار جان داد
118
شرح لب لعلت به زبان مىنتوان داد
119
پير ما بار دگر روى بخمار نهاد
120
عشق تو پرده صدهزار نهاد
121
هر چه دارم در ميان خواهم نهاد
122
دلم قوت كار مىبرنتابد
122
دلم در عشق تو جان بر نتابد
123
دل ز هواى تو يك زمان نشكيبد
124
هر آن دردى كه دلدارم فرستد
124
هر شب دل پرخونم بر خاك درت افتد
125
گر پرده ز خورشيد جمال تو برافتد
126
نه بكويم گذرت مىافتد
127
در زير بار عشقت هر توسنى چه سنجد
128
مرا با عشق تو جان در نگنجد
129
حديث عشق در دفتر نگنجد
130
جانا حديث حسنت در داستان نگنجد
130
جانا شعاع رويت در جسم و جان نگنجد
131
اسرار تو در زبان نمىگنجد
132
تا زلف تو همچو مار مىپيچد
133
هر دل كه ز خويشتن فنا گردد
133
بودى كه ز خود نبود گردد
134
گر نكوييت بيشتر گردد
135
دلى كز عشق او ديوانه گردد
136
اگر دردت دواى جان نگردد
136
قد تو بآزادى بر سرو چمن خندد
137
عاشق تو جان مختصر كه پسندد
138
خطش مشك از زنخدان مىبرآرد
139
خطى كان سروبالا مىدرآرد
140
صبح بر شب شتاب مىآرد
140
دل درد تو يادگار دارد
141
سر زلف تو بوى گلزار دارد
141
فرورفتم به دريايى كه نه پاى و نه سر دارد
142
هر كه بر روى او نظر دارد
143
لب تو مردمى ديده دارد
144
بر در حق هر كه كار و بار ندارد
144