104
( 104 ) ص 52 س 3 براى فنا دارند : تا با تحاور روحى رسند با معشوق .
105
( 105 ) ص 52 س 4 باغبانان گل بدنند : يعنى با معشوق در لطافت شريكند ، بلكه خود كان لطافتند .
106
( 106 ) ص 52 س 4 ره روان بىبرگند : زيرا كه برگ هستى در اوّل قدم از ايشان مىريزد .
107
( 107 ) ص 52 س 4 - 5 زندگان بىمرگند :
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق * ثبت است بر جريدهء عالم دوام ما . « 11 »
. 108
( 108 ) ص 52 س 5 جز حقيقت نيست : عاشقان و اصل حقيقت اين سخن دانند ، به تازيانهء مجاهده توسن نفس زنند و رانند ، تا به منزل رسانند . حاليا رمزى بشنو : سفرشان در آدمى است ، و آدمى داند كه آدمى كيست .
109
( 109 ) ص 52 س 5 - 6 جز خاك كوى شريعت نيست :
اى غبار خاك كويت توتياى چشم من * كمترين گردى ز زلفت خونبهاى چشم من
هامش
( 11 ) از ديوان حافظ ( بتصحيح قزوينى ص 9 ) .