سواران « لا احصى ثناء » در تازهرويى قدم چون از قدم عاجز آمدند « 2 » ، چون گفتند « 3 » « تو « 4 » ترا دانى » .
22 فصل فى وصفى و عجزى فى التوحيد
( 107 ) اى پسر ! نقش نقّاش بين در كون كه سطوات الوهيّت فرّاش حدوثيّت است . گرد برآى اى سايهء طوبى ذات جان آدم را ، جانى كه بر تخت آب آتشى كلاه است . اى سلطان خوشخوى ! رندان « 9 » تجلّى را در خانگاه سيّارات
« هذا رَبِّي » *
« 10 » بنگر كه چون رنگ زحل با رنگ مشترى در عشق معجونست . كون آبستن از شوهر افعال . دايگان تربيت جان از افعال خاص تجلّى مىطلبند . روح را از دم آن دم دم عالم دان . بگذر از كوچهء كاف و نون كه خواجهء امر بيش از ساحل محيط كون نيابد صعود . منهاجش تا كله گوشهء اثير بيش نيست . خامى « 14 » مكن ! سير در قدم چه كنى كه در قدم طريق نيست . مراكب ارواح در ميادين توحيد فرومانده است . به شمشير « لا » مطايا عقول در بيداء آسمان تفريد پى گشت .
( 108 ) اى حريف زبان چرب ! تا كى از فصاحت در معرفت تو و قوّت حيوانى تو و رفتن جان هيولانى تو و ساكن دار الملك سلطان روحانى ؟ اگر دانى كه الواح افعال را در سطر صفاتى قلم جنبش وقوف عالم چيست ، و اگر نه بنشين « 20 » و خاموش شو ، كه صحن سماوات از غبار
هامش
( 2 ) آمدند : آمدSM( درM« آمدند » اصلاح شده )
( 3 ) گفتند : گفتSM( درM« گفتاند » اصلاح شده )
( 4 ) توMحاشيه : -SM( 9 ) رندان : به رندانSM( 10 )هذا رَبِّي *: سورهء 6 ( الانعام ) آيهء 76 ، 77 ، 78
( 14 ) خامىS: خافىM( 20 ) بنشينM: بنشستنS