( 1155 ) قال : بدين سخن آن خواهد كه آدم به بهشت ممتحن بود ، و به دو بقاياى علل مانده بود . به آن علّت انسانى از مشاهده و محاوره بازماند « 3 » براى گرسنگى و تشنگى ، و به دانهء گندم در دام امتحان جنّت افتاد . آمدنش از بهشت جزاء در بهشت رفتن بود .
اين دو امتحان حال
« وَ عَصى آدَمُ »
« 5 » از نور قدم كى بود ؟ حديث
أَلَّا تَجُوعَ »
« 6 » باز آن همه علّت در اصطفائيّت آدم اثر نكرد
« إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ »
« 7 » . انبيا و أوليا از علل انسانى در عالم جسمانى بيرون نيستند « 8 » ، ليكن بجان روحانى هر زمان هزار بار از عالم و آدم بيرون شوند . بصفات صمديّت جوهر صمدانيان يابند ، و از اصداف بحر تجلّى در درج تدلّى آرند .
465 فصل ( فى شطح الحصرى أيضا )
( 1156 ) حصرى در شطح گويد كه « علمى كه ما برآنيم ، واجب كند انكار جملهء معلوم و مرسوم ، و محو جملهء معلول . هر چه پيدا شود ، محو گردد . »
( 1157 ) قال : اين شطحى بس عجيب است ، يعنى علم ما علم معرفت است ، و اللّه - سبحانه و تعالى - معلوم ماست . پيش معلوم ما
هامش
( 3 ) بازماند : بازماندندSM( 5 )وَ عَصى آدَمُ: سورهء 20 ( طه ) آيهء 119
( 6 )أَلَّا تَجُوعَ: أيضا ، آيهء 116
( 7 )إِنَّ اللَّهَ . .: سورهء 3 ( آل عمران ) آيهء 31
( 8 ) نيستند : نيستSM