شود حال ( مرا ) ، مرا نبيند ، به زندقه مرا مسمّى كند ، تير بدى در من اندازد ، فرياد كند ، آنگه كه شأن من ببيند در دايرهء حرم كه وراى وراست ، فرياد زند . » « 3 »
( 923 ) قال : ثابت كرد حسين نفس خود را منازل كبرا در علم ذات قديم « 4 » . اين ( از ) جملهء « 5 » دعويهاى اوست . مستان را دعوى بسيار بود . در آن معذور باشند ، زيرا كه هر كه بقرب حقّ رسد ، پندارد كه حقّ را بشناخت . آن از حلاوت وصل بود . و اگر نه ، معرفت به عين حقيقت كجاست ، چون آن علم خاصّ است حقّ را نه خلق ؟
لكن عارف معزول « 9 » نيست از بعضى علم . حقّ بحقّ شناسد به قدر تعريف حقّ او را . از حال خود « 10 » خبر داد . گفت « منكر در شواهد ملكوت من « 11 » بماند ، و من در عالم جبروت . چون در من نرسد ، انكار كند . »
( 924 ) گفت « صاحب دايرهء ثانى » - يعنى آنك نور علم صفات بيند و در آن بقوّت حقّ ثابت بود - « ظنّ برد كه من عالمى ربّانىام .
آنك رسيد به دايرهء ثالث » - يعنى آن متحيّر كه در مفاوز علم صفاتست - « پندارد كه من در امانىام . »
( 925 ) قال : صدق الحسين كه آن حاير در مهمهء صفات از علم صفات در علم صفات جز امانى نبيند ، زيرا كه او از حدثان است ،
هامش
( 3 ) فرياد زندSM: فقال اه !A( 4 ) در علم ذات قديمS: در علم قديمMفى علوم ذات القديمA( 5 ) ( از ) جمله : من جملةA( 9 ) معزولS: بجمله معزولM( 10 ) از حال خود : عن حاله فى هذه المنزلةA( 11 ) شواهد ملكوت منSM: شواهد الملكوتA