شبلى بستد ، و در آستين نهاد . اصحاب خود را گفت « ما او را دى به آب مىآزموديم . امروز او ما ( را ) به آتش امتحان مىكند . » شبلى صدق آن عزيز در نعره زدن معلوم كرد ، ليكن صدق او مر صاحبان خود را مىنمود . اين مناقرت انبيا و اوليا سنّت است . حريف بىخرد بار گران باشد متصنّع چون گاو سامرى به بانگى جهانى پرآشوب كند ، ليكن چون رنگ زحل رنگ موسى عمران بيند ، به درهء اكسير نبوّت ذرّهئى شود .
( 494 ) اى مبتدى ! با ملتبسان منشين ، كه طبع بهيمى در انسانيّت خوپذيرست . صحبت عارف فصل بهار آخرتست ، كه شمال محبّت هر زمانى از ملكوت اعلى عطّار خانهء دم نفخات تجلّى كند ( ؟ ) . دامن دلگير ، و از من اين نصيحت خوش بپذير ، كه عهد و عشق لقمهزن بيش ارّقا در عصا و انبان نيست ( ؟ ) . اين خفّاشان آفتاب عيسى چراغ بيوهزنى پيش صرصر قدم نهادهاند ، و صدق دعوى را در جان داد ندادهاند . نزد اين خورشيد تنها رو ، مقتبس نور معرفت باش ، كه هلال جان نور از آفتاب ما گيرد « 15 » . هرگه كه ماه نو مشاهدت بينم ، از سپيد مهرهء جان بانگ ازل گويم . ناوك عشق قدم از اوتار قوسين در كونين در ديدهء اجل زنم . صعقه از تلوين صفاتست . شهقه و تصفيق از رؤيت هلال جمالست . شقشقهء عشق در دهان جان دارم ، از آن بر كون و مكان رخت صولت امانت معرفت دارم .
هامش
( 15 ) گيرد : كيرSM