تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
آنگه عشق من غالب شد . پنج سال در دوستى آن مستوره بماندم . شبى در خواب شدم ، برخاستم « 1 » و چندان بگريستم كه مدهوش شدم . گفتم دريغا كه دوستى در دل من كم شد كه من در خواب شدم . در اين پنج سال يك نفس نزدم بىاو ، هركه از كوى و محلهء او بودى همه را دوست داشتمى ، روى از بهر او شستمى ، جامه از بهر او پوشيدمى ، سخاوت از بهر او كردمى ، و با مردمان نيكويى كردمى تا بود كه يكى پيش او گويد : احمد سره جوانيست ! در نماز پيش دل من بودى و در سفر و حضر « 2 » و خلاء و ملاء جز خيال او نديدمى . هرگاه كه آواز او به گوش من آمدى گوش بر هفت اعضاى من رشك كردى . شب كه مردمان بخفتندى من گرد [ كوى ] او چون پاسبانان مىگرديدمى . از اين واقعه بدانستم كه كار دوستان خداى چه رنگ دارد و هر كرا ازين نوع چيزى نبوده است او هرگز از دوستى و لذت دوستى خبر نيابد . چون من در طريق آمدم هرگاه نفس با من در منازعت آمدى كه اين چيست ، گفتمى كه اين آنست كه مرا از بهر زنى چندين بداشتى كه كسى چنان معشوقه‌اى دارد در كسان ديگر نگرد ؟ اگر خداى را به نزديك تو كمتر از آن‌قدر است كه آن مستوره را ، كفر مطلق باشد و ايمان باز از سر نو بايد آورد . و اين نفس اماره در دست من بدين حجت درماند و تن در كار او در داد كه برگ آن نداشت كه بكفر قرار دادى . » ( خلاصة المقامات ص 139 ) ابيات ذيل كه از متن چاپى خلاصة المقامات نقل مىشود نه در كتاب مقامات هست و نه در آن جزء از كتاب خلاصه كه ايوانف قبلا در 1917 در مجلهء انجمن همايونى آسيائى انگلستان
) SARJ (
چاپ كرده است :
فردا كه زنند كوس ناكامى نيز * مردان گويند و شاه بسطامى نيز چندان‌كه همه خلق ز دوزخ ترسند * دوزخ ترسد ز احمد جامى نيز
( ص 52 )
هامش
( 1 ) - برخاستم ، در متن چاپى : برخواستم ( 2 ) - حضر ، چاپى : حذر
مقامات ژنده پيل ( فارسى ) — صفحة 351 | سديد الدين محمد غزنوى / حشمت مؤيد