آنجا كى اين چهل روى « 1 » نمايد « 2 » و گرد او درآيد ، مؤمن بگرد راحت كى گرايد « 3 » .
« إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً ،
الآية . » يعقوب گفت : چون اين خواب ديدى با برادران مگوى و اگر بگويى از كيد ايشان ايمن مباش . مدتى « 4 » آن خواب پوشيده داشت « 5 » . روزى يوسف در ميان برادران خفته بود « 6 » ، وقت نيمروز از خواب « 7 » در هراسيد « 8 » ، آواز بركشيد و گفت : اى « 9 » پدر خوابى ديگر « 10 » ديدم سخت « 11 » عجب . گفت :
چه ديدى ؟ گفت : بخواب ديدم سوارى با جامهء سبز و منظر « 12 » و مخبرى نيكو پيش من آمدى و گفتى اى پسر برو و آن عصاء خويش و آن برادران بيار . من آن عصاها بياوردمى « 13 » . آن عصاها بكاشتى « 14 » و عصاء من بلند « 15 » گشتى و شاخها برآوردى و بارها ازو درآويختى « 16 » ، و آن برادرانم « 17 » هم بر آن حالت بماندى . يعقوب او را بنواخت و گفت : جان پدر ، پادشاه عالم ترا مملكت و ولايت « 18 » دهد و تاج جهاندارى بر سر نهد .
برادران « 19 » آن بشنيدند ، بغض « 20 » او را در دل گرفتند . چون به خانه رفتند ، بعضى ازين « 21 » با يكديگر بگفتند . عيال يعقوب از آن خوابهاى گذشته « 22 » ايشان را خبر داد « 23 » ، بغضشان « 24 » بهغايت رسيد و حسدشان به نهايت « 25 » رسيد . گفتند : اگر او اين بيابد سر از فرمان بتابد ، ما همه مسخّر او باشيم و در راه امر فرمان او باشيم ، بياييد تا حيلتى سازيم تا مگر « 26 » اين « 27 » روى زمين ازو بپردازيم .
لطيفه :
برادران يوسف چون او را « 28 » زيادت نعمت ديدند ، و يعقوب را به دو ميل و عنايت ديدند ، آهنگ كيد و مكر و عداوت « 29 » كردند تا مگر او را « 30 » هلاك كنند و
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - + قوله
( 4 ) - + يوسف
( 5 ) - مىداشت
( 6 ) - + در ميان روز
( 7 ) - + درآمذ
( 8 ) - ترسيذه
( 9 ) - يا
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - بس
( 12 ) - منظرى
( 13 ) - در متن : بياوردم
( 14 ) - كوتاه گشتى . در متن :
نكاشتى
( 15 ) - بلندتر
( 16 ) - از « و بارها . . . » ندارد
( 17 ) - برادران
( 18 ) - ولايت و مملكت
( 19 ) - + يوسف
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - + حال
( 22 ) - + نيز
( 23 ) - + تا
( 24 ) - ايشان
( 25 ) - حسد به نهايت
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - ندارد
( 28 ) - وى را
( 29 ) - ندارد
( 30 ) - وى را