مىكند . اين ده آفت برو « 1 » بيداد مىكند و مؤمن در ميان آن فرياد مىكند . آنجا كى يك آفت بود ، مؤمن با او بىراحت بود ، و آنجا كى ده گونه « 2 » آفت « 3 » بود مؤمن را در ميان او كى سلامت بود . ديگر مؤمن در دار دنيا در ميان ده بيم است . درويشى و بيم بيمارى و بيم مرگ و بيم گور و بيم سؤال و بيم قيامت و بيم شمار و بيم خصمان و بيم صراط و بيم فراق . آنجا كى يك بيم بود ، دل در جوار « 4 » آن به دونيم بود ، آنجا كه ده گونه « 5 » ترس و بيم بود « 6 » ، كار مؤمن كى مستقيم بود « 7 » .
ديگر مؤمن در دار « 8 » دنيا در ميان ده خواست است . نفسش شهوت مىخواهد ، سلطانش خراج مىخواهد ، درويشش صدقه مىخواهد « 9 » ، خدايش فريضه مىخواهد ، رسولش سنّت مىخواهد ، وارثش سود و زيان مىخواهد ، قرضداران قرض مىخواهد ، مادر و پدر خدمت مىخواهد ، از آتش دوزخ فرياد مىخواهد ، و عزراييل « 10 » جان مىخواهد . آنجا كى يك گونه خواست باشد ، مؤمن در جوار « 11 » آن از راه راحت خود برخاسته بود « 12 » ، آنك در دار دنيا در ميان ده گونه « 13 » خواست بود كار او كى راست بود .
ديگر مؤمن در دار « 14 » دنيا در ميان « 15 » ده ذل است . ذل نياز و ذل حرص و ذل كار و ذل خلق و ذل قوم و ذل معصيت و ذل عقوبت و ذل قيامت و ذل خجلت و ذل محاسبت .
آنجا كى يك گونه « 16 » خوارى بود ، مؤمن « 17 » را همه درد « 18 » و زارى بود ، آنجا كى از ده گونه ذل و خوارى بود ، مؤمن را كى راحت و كامكارى بود . پس مؤمن [ 20 الف ] در عالم دنيا در ميان ده محنت و ده ترس و ده مطالبت و ده ذل است . اين جمله چهل بود « 19 » . آنجا كى يكى ازين چهل روى نمايد ، مؤمن را از عيش خود راحت نيايد .
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - محنت
( 4 ) - + آفت
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - باشذ
( 7 ) - باشذ
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - از « درويشش . . . » ندارد
( 10 ) - ملكالموت
( 11 ) - ميان
( 12 ) - در متن : برخواست
( 13 ) - اين همه
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - + ذل و
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - شاديش ذل
( 19 ) - باشذ