تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 725

مساهمون:

ص٧٢٥
« ج » جوينده مثل زنند يابنده بود . ص 234 جوينده يابنده بود . ص 233 « چ » چنان كه تن هرگز از بقا سيرى نيابد ، دل هرگز از خدا سيرى نيابد . ص 3 چون آفتاب زرد گشت از فروشندگان باشد . چون سر تو از صدر تو بيرون مىآيد ، در صدر ديگران كى بپايد ؟ ص 76 چون سفر خواهى كرد نخست يار خواه ، و چون خانه خواهى خريد نخست همسايهء وفادار خواه . ص 283 چون محنت به نهايت رسد زود بود كه راحت پيدا شود . ص 594 چون مرد به عقل كامل راز خود با زن بگشايد ، زن با عقل ناقص راز او كى بپايد ؟ ص 86 « ح » حاجت ناخواستن ، با بخل نسبت كردن بود ؛ و اندك خواستن دون همتى باشد . ص 498 « خ » خواب برادر مرگ است . ص 419 « د » دردى كه به‌غايت رسد مرهمش زود پيدا شود . ص 522 در روزنامهء خود آن نويس كه توانى كه برخواندن . ص 128 دو چيز از دو چيز سيرى نيابد : تن از مال و دل از علم . ص 3 « ر » راحت رنجوران را باشد و مزد مزدوران را باشد . ص 658 رازى است نهان ز ديدهء آدميان * آن را كه نمودند بريدند زبان . ص 54 رازى كه در سينه دارى بكوش تا نهان از اهل خانه دارى . ص 86 رحيمان غريبان را نيكو دارند . ص 250 رسن اگر چه دراز بود آخر گذرگاهش به چنبر بود . ص 321 روزى است ترا پيش و همان روز بيايد * سودت نكند هيچ گزيدنت سرانگشت . ص 57 « ز » زن دام شيطان است . ص 299 ، ص 339 « س » سگ غريب دشمن است . ص 298
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 725 | محمد روشن / أحمد بن محمد بن زيد الطوسي