« ج » جوينده مثل زنند يابنده بود . ص 234
جوينده يابنده بود . ص 233
« چ » چنان كه تن هرگز از بقا سيرى نيابد ، دل هرگز از خدا سيرى نيابد . ص 3
چون آفتاب زرد گشت از فروشندگان باشد .
چون سر تو از صدر تو بيرون مىآيد ، در صدر ديگران كى بپايد ؟ ص 76
چون سفر خواهى كرد نخست يار خواه ، و چون خانه خواهى خريد نخست همسايهء وفادار خواه . ص 283
چون محنت به نهايت رسد زود بود كه راحت پيدا شود . ص 594
چون مرد به عقل كامل راز خود با زن بگشايد ، زن با عقل ناقص راز او كى بپايد ؟ ص 86
« ح » حاجت ناخواستن ، با بخل نسبت كردن بود ؛ و اندك خواستن دون همتى باشد . ص 498
« خ » خواب برادر مرگ است . ص 419
« د » دردى كه بهغايت رسد مرهمش زود پيدا شود . ص 522
در روزنامهء خود آن نويس كه توانى كه برخواندن . ص 128
دو چيز از دو چيز سيرى نيابد : تن از مال و دل از علم . ص 3
« ر » راحت رنجوران را باشد و مزد مزدوران را باشد . ص 658
رازى است نهان ز ديدهء آدميان * آن را كه نمودند بريدند زبان . ص 54
رازى كه در سينه دارى بكوش تا نهان از اهل خانه دارى . ص 86
رحيمان غريبان را نيكو دارند . ص 250
رسن اگر چه دراز بود آخر گذرگاهش به چنبر بود . ص 321
روزى است ترا پيش و همان روز بيايد * سودت نكند هيچ گزيدنت سرانگشت . ص 57
« ز » زن دام شيطان است . ص 299 ، ص 339
« س » سگ غريب دشمن است . ص 298
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 725
مساهمون: محمد روشن
ص٧٢٥