حصنهاء ايشان مىستدند و خراب مىكردند . هر حصنى كى مىستدندى « 1 » از ايشان « 2 » خراب مىكردندى « 3 » . سنگ بر مؤمنان مىانداختندى « 4 » . قوله « 5 » :
« يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ . »
« 1 - » چون كار بريشان سخت شد از رسول « 6 » زنهار خواستند .
رسول « 7 » ايشان را زنهار « 8 » داد بدان شرط كى فروآيند و يك اشتر بار از آنكه خواهند با خود « 9 » ببرند و ديگر بجا بگذارند . بدين شرط فروآمدند و يك اشتر بار « 10 » برداشتند و ديگر به مؤمنان باز گذاشتند . ملك تعالى آن نعمت ايشان « 11 » ميان مؤمنان قسمت كرد ، و حال بنى نضيره « 12 » بر عالميان عبرت كرد ،
« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ . »
« 2 - »
لطيفه :
حال منافقان به حال بنى نضيره « 13 » ماند . عهد را نقض كردند ، پناه بحصن بردند ، با رسول « 14 » مخالفت كردند . چون سپاه اسلام درآمد « 15 » ، نه حصار ماند و نه آنچه در حصار بود « 16 » ،
« يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ
« 17 »
. »
منافق نقض عهد ايمان كند و مخالفت امر و فرمان كند پناه بقوّت و شوكت كند « 18 » . چون سپاه غدر « 19 » مرگ درآيد و بر جسم و دلش حمله آرد ، نه در تن قوّت ماند و نه در دل معرفت ماند .
چهارم قصهء يوسف بود كى ملك تعالى در آن خلايق را عبرت نمود « 20 » ، [ 157 الف ]
« لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ . »
« 3 - » در قصهء يوسف عبرتهاست و همگنان « 21 »
هامش
( 1 ) - بستدندى
( 2 ) - + آن را
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + تعالى
( 6 ) - + صلى اللّه عليه و سلم
( 7 ) - + صلى اللّه عليه و سلم
( 8 ) - امان
( 9 ) - « با خود » ندارد
( 10 ) - + از آنچه
( 11 ) - + را در
( 12 ) - بنى النضير
( 13 ) - بنى النضير
( 14 ) - + صلى اللّه عليه و سلم
( 15 ) - درآمدند
( 16 ) - جمع كرده بودند
( 17 ) - + و ايدى المؤمنين
( 18 ) - برد
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - + و گفت
( 21 ) - اندوهگنان را
( 1 - ) سورهء حشر / 2
( 2 - ) سورهء حشر / 2
( 3 - ) سورهء يوسف / 111