ديگر آنست كى يوسف در كار « 1 » پدر بود و پدر را مونس و يار « 2 » بود ، از كنار پدر جدا شد و بكيد برادران مبتلا شد . در بازار عرض دنيا بابها شد . اسير كيد زليخا شد . رهين درد و ناشكيبا شد . اگر چه اين همه محنت به دو پيدا شد ، به آخر از چنگ محنت رها شد و بر مصريان امير و مولا شد و بوصال پدر مهنّا شد .
بعد از آنك اين محنت و نعمت در باب او آشكارا شد ، به آخر اسير مرگ و فنا شد .
مصطفى صلع « 3 » گفت : در قصهء يوسف نگاه كنيد « 4 » و بهرهء روزگار خود ازو برداريد تا محنت [ زده ] و اندوهگين نباشيد . و فرزندان خود را درآموزيد « 5 » كى هر كجا اندوه و محنت بود ، اندر « 6 » عقب آن شادى و راحت بود ، به شادى واثق مباشيد كى هر كجا كى شادى و راحت « 7 » بكمال رسيد « 8 » ، اندر « 9 » عقب آن مرگ « 10 » تن و عزلت « 11 » بود « 12 » . يوسف را چون اندوه « 13 » بهغايت رسيد « 14 » ، به راه راحت و شادى در رسيد . و چون راحت و شادى بهغايت رسيد ، مرگ و عزلت « 15 » در رسيد ، گفت « 16 » :
« تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ . »
« 1 - »
شعر
هر كه را قصهء يوسف هوس « 17 » است * زان هوس « 18 » پند نگيرد نه كس است
نه كسى باشد آنكس كورا * قصهء يوسف عبرت نه بس است
اى ترا عمر ميان دو نفس * دو نفس جان ترا چون قفس « 19 » است « 20 »
هامش
( 1 ) - كنار
( 2 ) - ياور
( 3 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 4 ) - + و از يوسف و قصهء وى پند همىگيريد و عبرت مىبينيد فاعتبروا يا اولى الابصار
( 5 ) - از « و فرزندان . . . » ندارد
( 6 ) - محنت و اندوه باشد در
( 7 ) - + دررسد
( 8 ) - « بكمال رسيد » ندارد
( 9 ) - در
( 10 ) - + و زوال
( 11 ) - + زود دررسد
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - راحت
( 14 ) - + منشور مرگ و عزلتش
( 15 ) - از « به راه راحت و شادى . . . » ندارد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - نه بس
( 18 ) - عبرت و
( 19 ) - قفص
( 20 ) - بيتهاى سوم و چهارم جابهجاست
( 1 - ) سورهء يوسف / 102