تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
ديگر آنست كى يوسف در كار « 1 » پدر بود و پدر را مونس و يار « 2 » بود ، از كنار پدر جدا شد و بكيد برادران مبتلا شد . در بازار عرض دنيا بابها شد . اسير كيد زليخا شد . رهين درد و ناشكيبا شد . اگر چه اين همه محنت به دو پيدا شد ، به آخر از چنگ محنت رها شد و بر مصريان امير و مولا شد و بوصال پدر مهنّا شد . بعد از آنك اين محنت و نعمت در باب او آشكارا شد ، به آخر اسير مرگ و فنا شد . مصطفى صلع « 3 » گفت : در قصهء يوسف نگاه كنيد « 4 » و بهرهء روزگار خود ازو برداريد تا محنت [ زده ] و اندوهگين نباشيد . و فرزندان خود را درآموزيد « 5 » كى هر كجا اندوه و محنت بود ، اندر « 6 » عقب آن شادى و راحت بود ، به شادى واثق مباشيد كى هر كجا كى شادى و راحت « 7 » بكمال رسيد « 8 » ، اندر « 9 » عقب آن مرگ « 10 » تن و عزلت « 11 » بود « 12 » . يوسف را چون اندوه « 13 » به‌غايت رسيد « 14 » ، به راه راحت و شادى در رسيد . و چون راحت و شادى به‌غايت رسيد ، مرگ و عزلت « 15 » در رسيد ، گفت « 16 » :
« تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ . »
« 1 - » شعر
هر كه را قصهء يوسف هوس « 17 » است * زان هوس « 18 » پند نگيرد نه كس است
نه كسى باشد آن‌كس كورا * قصهء يوسف عبرت نه بس است
اى ترا عمر ميان دو نفس * دو نفس جان ترا چون قفس « 19 » است « 20 »
هامش
( 1 ) - كنار ( 2 ) - ياور ( 3 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 4 ) - + و از يوسف و قصهء وى پند همىگيريد و عبرت مىبينيد فاعتبروا يا اولى الابصار ( 5 ) - از « و فرزندان . . . » ندارد ( 6 ) - محنت و اندوه باشد در ( 7 ) - + دررسد ( 8 ) - « بكمال رسيد » ندارد ( 9 ) - در ( 10 ) - + و زوال ( 11 ) - + زود دررسد ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - راحت ( 14 ) - + منشور مرگ و عزلتش ( 15 ) - از « به راه راحت و شادى . . . » ندارد ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - نه بس ( 18 ) - عبرت و ( 19 ) - قفص ( 20 ) - بيت‌هاى سوم و چهارم جابه‌جاست ( 1 - ) سورهء يوسف / 102