را در آن سلوتهاست و « 1 » در آن نصيحتها « 2 » « 3 » . يكى آنست « 4 » كى اگر فرزندى « 5 » دارى « 6 » يكى را به ديگرى « 7 » مقدم ندارى « 8 » ، كى آنگاه آن بينى از بلا و « 9 » محنت « 10 » كى يعقوب ديد . و اگر پدر دارى در فرمان و در طاعت وى « 11 » مخالفت « 12 » نكنى ، و اگر نه « 13 » از اندوه و حسرت آن بينى كى يوسف ديد . و ديگر راز خويش « 14 » با كس نگويى ، كى اگر بگويى « 15 » چون يوسف پشيمان شوى « 16 » . و ديگر كيد و « 17 » حسد از هيچ كس عجب ندارى ، كى اگر عجب دارى « 18 » بكام حاسدان شوى « 19 » .
و مهمترين عبرتها درين قصه دو چيز است « 20 » : يكى آن « 21 » كى يوسف خوابى ديد . پدر گفت : اين خواب با كس مگوى . « 22 » با برادران بگفت . چون « 23 » آن خواب گفته شد ، « 24 » بكيد برادران « 25 » فريفته شد . دلش به پيكان كژدم غم سفته شد « 26 » ، و از ديدار پدر نهفته شد . روح و شادى از دل و از راه او رفته شد ، روزگارش برو « 27 » آشفته شد . در راه كيد زليخا گرفته شد . آنكس كى در « 28 » عمرى بر خلاف فرمان پدر يك خواب بگويد ، اين همه رنج و محنت بيند .
آنكس كى در شبان روزى « 29 » بر خلاف فرمان « 30 » خالق اكبر هزار زور « 31 » و دروغ و ناصواب بگويد ، چه « 32 » گويى كى او چه درد و حسرت بيند .
هامش
( 1 ) - + غمگنان را
( 2 ) - موعظت
( 3 ) - + جاهلان را در آن فضيحتهاست مؤمنان را در آن نصيحتهاست متذكران را در آن تذكير است و آن چنان است
( 4 ) - « يكى آنست » ندارد
( 5 ) - فرزندان
( 6 ) - + بايد كه
( 7 ) - « به ديگرى » ندارد
( 8 ) - + و يكى را مؤخر ندارى
( 9 ) - « بينى از بلا و » ندارد
( 10 ) - + بينى
( 11 ) - « و در طاعت وى » ندارد
( 12 ) - خلاف
( 13 ) - كه آنگه
( 14 ) - خود
( 15 ) - + پشيمان شوى
( 16 ) - « پشيمان شوى و » ندارد
( 17 ) - « كيد و » ندارد
( 18 ) - « كه اگر عجب دارى » ندارد
( 19 ) - نباشى
( 20 ) - « قصه دو چيز است » ندارد
( 21 ) - + است
( 22 ) - + چون
( 23 ) - از « با برادران . . . » ندارد
( 24 ) - + يوسف
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - از « دلش به پيكان . . . » ندارد
( 27 ) - روزگار بر
( 28 ) - به
( 29 ) - « در شبان روزى » ندارد
( 30 ) - ندارد
( 31 ) - ندارد . در متن : روز
( 32 ) - ندارد