باش تا من نگه « 1 » كنم تا آن فرزند شما چه فعل كرد « 2 » كى ملك تعالى اين « 3 » قضا ازو دفع كرد « 4 » در [ 13 ب ] ساعت جبريل امين آمد و گفت : ملك تعالى « 5 » سلام مىكند « 6 » و مىگويد :
پدر و مادر آن « 7 » جوان را بگوى « 8 » قضا همان كرده بودم « 9 » كى بر زبان تو رانده بودم « 10 » ، و لكن « 11 » از آن جوان خيرى « 12 » در وجود آمد ، من حكمى « 13 » را از جريدهء حال او محو « 14 » كردم « 15 » و ديگرى ثبت كردم ، و آن فعل « 16 » آن بود كى آن « 17 » شب عروس ، آن جوان طعام مىخورد ، پيرى سايل « 18 » بدر « 19 » خانهء او آمد و ازو طعامى « 20 » سؤال كرد ، آن « 21 » جوان خوان « 22 » و كاسهء خويش « 23 » همچنان در پيش او نهاد . آن پير طعام بخورد طعم آن در مذاقش « 24 » خوش آمد ، دست به من « 25 » برداشت و گفت : ملكا بر عمرش زيادت كن . من كى آفريدگار عالمم به بركت « 26 » دعاء آن درويش هشتاد سال ديگر « 27 » در عمرش بيفزودم تا عالميان بدانند كى هيچكس در معاملت « 28 » با ما از درگاه ما خايب و زيانكار نباشد « 29 » و اجر هيچكس بدرگاه ما ضايع نباشد .
اشارت :
آن سايل بر در تو ايستاده و تو در چهار بالش عزّ تكيه زده ، نگر تا نپندارى كى آن « 30 » عزّ تو كردهء تست و آن « 31 » ذلّ اوست « 32 » ، آن كردهء پادشاه عالمست كى در باب تو ظاهر گشته « 33 » است ، مىخواهد كى از نياز او ترا « 34 » تحفهاى سازد « 35 » و از دعاء او ترا هديهاى دهد . اگر هديهء او را به خود نواختى و تحفهء او را غنيمت ساختى هنيئا
هامش
( 1 ) - نگاه
( 2 ) - كار كرده است
( 3 ) - آن
( 4 ) - كرده است
( 5 ) - ملك جليل ترا
( 6 ) - مىگويد
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + كه ما
( 9 ) - بوديم
( 10 ) - بوديم
( 11 ) - و ليكن
( 12 ) - چيزى
( 13 ) - ما حكم
( 14 ) - دفع
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - سبب
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - درويش
( 19 ) - بر در
( 20 ) - طعام
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - در متن : خان
( 23 ) - خود را
( 24 ) - مذاق او
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - بركات
( 27 ) - ندارد
( 28 ) - در معامله هيچكس
( 29 ) - نكرده
( 30 ) - ندارد
( 31 ) - ندارد
( 32 ) - كردهء اوست
( 33 ) - كرده
( 34 ) - ندارد
( 35 ) - + ترا