لك ، و اگر نظر رعايت « 1 » ازو برداشتى و او را « 2 » محروم فروگذاشتى و با خداى تعالى حوالت كردى ، چون از تو نوميد گشت ، بسرّ آن درويش از حضرت عزّت « 3 » خطاب آيد كى : « عبدى الفقير اقبل علىّ و انا الذى يشترى المفاليس . » « 4 » اى بندهء درويش نظر از خلق بردار و پناه بدرگاه من آر ، كى كس بىكسان منم و خريدار مفلسان منم . در آن ساعت ملائكهء ملكوت گويند : بار خدايا تا بدر « 5 » خلقانش فرستادى « 6 » باز گرديد و از همه نوميد گشت ، پس بدين لطفش به حضرت خود راه دادى ! خطاب آيد كى :
« كذلك اردت به . » خواستم كى نخست پيش خلق شود و ناله كند تا خلق او را به من حواله كند « 7 » تا من احوالهاء ايشان را جمله كنم و اين « 8 » جمله را بر خود قباله كنم ، پس در « 9 » سلب رضاء خويشش « 10 » بر عالميان جلوه كنم ، تا عالميان بدانند كى هر كجا يكى محزون و ممتحن و بىكفش و پيرهن است و مطرود هر انجمن است ، او مقبول درگاه جلال من است .
شعر « 11 »
تا بكوى وصل خلق « 12 » اندر همىيابى سرا [ 14 الف ] * حق « 13 » مجو زنهار تو كآنجا نيابى مر ورا
در ازل مردود حق است بىگمان مقبول خلق * تا بخلقت جاى « 14 » باشد گرد خالق كمگرا
چون كى خلقت از سرا و از دكان بيرون كنند * از فضاى « 15 » كوى حق آواز آيد كاندر آ « 16 »
هامش
( 1 ) - عنايت
( 2 ) - آن درويش را
( 3 ) - از « بسر آن . . . » ندارد
( 4 ) - از « كى عبدى . . . » ندارد
( 5 ) - بدرگاه
( 6 ) - + تا
( 7 ) - كنند
( 8 ) - آن
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - خويش
( 11 ) - بيت
( 12 ) - در متن : حق
( 13 ) - در متن : خلق
( 14 ) - راه
( 15 ) - قضا
( 16 ) - در متن : كند را