پرش به محتوای اصلی

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحه 631

پدیدآورندگان:

ص۶۳۱
دست در كمر يكديگر « 1 » زده ، مرغان هوا از بالاى سر او پر در پر كشيده « 2 » . ناگاه اندكى آفتاب « 3 » بر كنگرهء تاج او تافت « 4 » . برنگرست جاى هدهد خالى ديد .
« فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ . »
« 1 - » گفت « 5 » : چونست كى هدهد را نمىبينم . خيالى است در چشم من يا خود « 6 » غايب است از پيش من . پس باز را « 7 » گفت : او را بجوى و پيش من آر تا عذابش كنم « 8 » ، هرك درو نگرد عبرت گيرد . باز در اوج هوا پرواز كرد « 9 » . هدهد را ديد كى از جانب غرب مىآمد . خواست كى او را در مخلب قهر خود آرد . هدهد گفت : بدان خداى كى ترا اين قوت « 10 » داد مرا نيازارى ، برفق و لطافت « 11 » پيش سليمان « 12 » برى . باز گفت : اگر منت نيازارم چه سود كى سليمان نذر كرده است كى ترا عذابى كند يا بكشد . هدهد گفت : باك نيست : باز گفت : از سياست و صولت « 13 » او مىنترسى « 14 » ؟ گفت نه . گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كى سليمان را ميل بظلم نيست « 15 » ، و غيبت من از مجلس او بىعذر نيست . پس اميد به سلامت است .

لطيفه :

بندهء عاصى در راه « 16 » معاصى مى « 17 » همين گويد « 18 » : بار خدايا هر چند كى ترا بجرم « 19 » رضا نيست ، اين گناه « 20 » من بىحكم و قضا نيست . پس مرا « 21 » به تو اميد رحمت است . باز « 22 » هدهد را پيش سليمان آورد . سليمان « 23 » بانگ برو زد « 24 » گفت : تو چه
پاورقی
( 1 ) - ندارد ( 2 ) - گسترانيده ( 3 ) - + بر كناره تخت افتاد سليمان ( 4 ) - « بر كنگرهء تاج او تافت » ندارد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - + بفرستاد ( 8 ) - + او را كى ( 9 ) - گرفت ( 10 ) - + و شجاعت ( 11 ) - لطف ( 12 ) - سليمانم ( 13 ) - در متن : صلت ( 14 ) - سليمان نمىترسى ( 15 ) - نباشد ( 16 ) - + جرم و ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - مىگويد ( 19 ) - + من ( 20 ) - جرم ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - برآورد ( 1 - ) سورهء نمل / 20