عالمى را مىآرند و علم خصم او « 1 » گشته ، آن علم « 2 » گويد : بار خدايا او « 3 » مرا بياموخت و به من « 4 » جز اسباب و حطام دنيا چيزى ديگر نخواست و نيندوخت . مقريى را « 5 » مىآرند « 6 » و قرآن خصم او گشته . قرآن گويد : بار خدايا او مرا بخواند و نفس خود را در راه « 7 » متابعت من نراند . بازارى و دوكاندارى « 8 » را مىآرند و امانت خصم او گشته . امانت « 9 » گويد : بار خدايا او با خلق تو « 10 » بازار كرد و دل از من برى و بيزار كرد . ملكى را مىآرند و آن ملك او خصم او گشته . آن ملك او گويد : بار خدايا او به معاونت من مدّتى جهان دارى كرد و بر بندگان تو ستمكارى كرد . پس خطاب جلال درآيد : هر كسى دست خصم خويش گيريد و ببساط عدل من آريد تا من حكم عدل برانم و انصاف هر كس از خصم او بستانم .
موعظه :
بسا خلقا كى رسوا شود اگر « 11 » آن حكم عدل او پيدا شود . بس عاصى « 12 » در عالم « 13 » درد خود شيدا شود ، چون آن « 14 » قضاء او آشكارا « 15 » شود . بسا پرده كى دريده شود ، چون وصف عدل ملك تعالى به روزگار خلق نگرنده شود . بسا امير كى اسير شود ، فردا كى حق تعالى مظلومان را دستگير شود . بسا سرا كى بىكلاه و افسر شود ، فردا كى ظالم و مظلوم به داور شود . بسا خون كز ديدهها روان شود ، فردا كى هر كس از كردهها « 16 » پشيمان شود .
بيت
آه از آنگه « 17 » كان « 18 » فغان عاصيان پيدا شود * هر كسى از درد بىدرمان خود شيدا شود
آن « 19 » يكى را حلّهء ايمان او در تن « 20 » كنند * وين « 21 » يكى را پرده بردارند تا رسوا شود
اى بسا دانا كى اندر كار خود نادان شود * وى بسا نادان كى اندر كار خود دانا شود
هامش
( 1 ) - وى
( 2 ) - « آن علم » ندارد
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - + هيچ كار نكرد
( 5 ) - از « جز اسباب . . . » ندارد
( 6 ) - قرآنخوان را بياورند
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - « دوكان دارى » ندارد
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - « با خلق تو » ندارد
( 11 ) - چون
( 12 ) - + كه
( 13 ) - + از
( 14 ) - اين
( 15 ) - پيدا
( 16 ) - در متن : كردها
( 17 ) - كردارها
( 18 ) - آن دم
( 19 ) - اين
( 20 ) - بر تن
( 21 ) - و آن