گفت : بسه سورت از سورتهاى قرآن . اين قبه از جمال فاتحة الكتاب است يعنى از « الحمد للّه رب العالمين » كى بما دادند « 1 » ، و اين تاج از سورت
« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »
« 2 » است كى بر سر ما « 3 » نهادند ، و اين حلّه از سورة الواقعة است كى در ما پوشانيدند « 4 » . او را « 5 » گفتم : من قرآن بسيار خوانم چه گويى ، بدين منصب رسم « 6 » ؟ گفت : اگر در نظر حق خوانى بىرياى خلق ، بهر سورتى « 7 » مانند اين سعادتى « 8 » يا بى ، و اگر در نظر خلق خوانى « 9 » از جمله محروم مانى . گفت « 10 » : من قرآن بسيار خواندم « 11 » آنچ نظر خلق بدان راه يافت به ثواب آن در « 12 » نرسيدم ، اين سه سورت « 13 » به سحرگاه در نظر حق خواندم از آثار جمال حق « 14 » اين همه سعادت بديدم .
چون در ضمن « 15 » آيات قرآن اين همه سعادت بود و ترا از دراست « 16 » و قرائت آن اين همه اقبال و دولت « 17 » بود ، پادشاه عالم در باب تو اين عنايت نمود « 18 » .
قرآن قديم را از آن « 19 » سيد « 20 » يادگار تو ساخت و درجات ترا بر وفق حروف و آيات « 21 » او برافراخت . گفت :
« إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ . »
يعنى تفهمون « 22 » و تعلمون « 23 » . گفت : براى « 24 » آن فرستادند تا بخوانى و مضمون « 25 » آيات آن بدانى ، و دريابى آنچ من به دنيا بشما « 26 » دادهام و آخرت را ذخيره نهادهام .
و اصل عقل در لغت « 27 » بستن « 28 » بود ، هر كى « 29 » او نفس خود را از ناشايست به قرآن دربند كند ، فردا ملك تعالى او را به ثواب اهل قرآن خرسند كند ، و همين معنى بود « 30 » كى مصطفى صلع « 31 » گفت « 32 » : « لا دين لمن لا عقل له » . گفتند : يا
هامش
( 1 ) - از « يعنى از الحمد . . . » ندارد
( 2 ) - اخلاص
( 3 ) - من
( 4 ) - پوشيدند
( 5 ) - وى را
( 6 ) - برسم يا نه
( 7 ) - سورت
( 8 ) - سعادت
( 9 ) - + و برياء
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - + و ليكن
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - + را
( 14 ) - آن
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - در متن : درات
( 17 ) - « اقبال و دولت » ندارد
( 18 ) - فرمود
( 19 ) - اول
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - تعلمون
( 23 ) - تفهمون
( 24 ) - در متن : ترا اى
( 25 ) - مضمونش بدانى
( 26 ) - شما را دادم
( 27 ) - و رفعت
( 28 ) - پسين
( 29 ) - هر كس كه
( 30 ) - متن « بود » ندارد
( 31 ) - ندارد
( 32 ) - + صلى اللّه عليه و سلم