نيايى ، بارى ازو « 1 » كمتر نيايى « 2 » . و اگر نفس « 3 » ترا به هوا خواند ، تو او را به خدا خوان . اگر او ترا دعوت خدا اجابت نكند ، تو نيز او را « 4 » در شهوت و هوا « 5 » اجابت مكن . تا اگر قهركنندهء او نباشى ، بارى بتن بندهء « 6 » او نباشى . اگر نفس ترا بأمل « 7 » اوميدوارى دهد ، تو او را باجل ترسكارى ده . اگر او « 8 » از اجل ترس كار نگردد ، تو نيز [ 102 ب ] بأمل اوميدوار مشو « 9 » . اگر در حيلت چو « 10 » او نباشى ، بارى در حكمت كم ازو مباش « 11 » .
حكايت
سهل بن عبد اللّه التسترى رحمة اللّه عليه « 12 » گويد : هزار پير را « 13 » پرسيدم كين نفس امّاره چيست كى در نهاد آدمى مركب « 14 » است ؟ هيچ كس مرا « 15 » از ذات و صفات او خبر نداد . گفتند : دانيم كى هست ، و لكن « 16 » ندانيم كه « 17 » چون است . گفتم : چرا ؟ گفتند : زيرا كى شناختن نفس و تن ، شناختن حقّ است .
« من عرف نفسه فقد عرف ربه . » و ما هنوز از شناختن حق نپرداختهايم « 18 » ، پس حقيقت نفس خود نشناختهايم « 19 » .
پس چون در نفس اين همه آفت بود ، و از وجود او همه كس را مضرّت بود ، در شناختن اوصاف او چندين مشقّت بود .
يوسف در وقت عتاب جبرئيل آهنگ معذرت كرد ، و نفس را به بد فرمايندگى « 20 » صفت كرد كى :
« إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ . »
« 1 - » گفت نفس « 21 » مكر نماينده
هامش
( 1 ) - « ازو » ندارد
( 2 ) - در متن : ميايى
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - « او را » ندارد
( 5 ) - + او را
( 6 ) - + فرمان
( 7 ) - + دراز
( 8 ) - وى
( 9 ) - مگرد
( 10 ) - چون
( 11 ) - نباشى
( 12 ) - « رحمة اللّه عليه » ندارد
( 13 ) - + ديدم و
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - و ليكن
( 17 ) - + چيست
( 18 ) - او نپرداختيم
( 19 ) - را نشناختيم
( 20 ) - به بدفرمانى بندگى
( 21 ) - در متن : + من
( 1 - ) سورهء يوسف / 53