چون « 1 » مرد ساقى صدق يوسف دانسته بود و ايمان او شناخته بود « 2 » ، بنام صدّيقش « 3 » بخواند و پيش او تواضع كرد و دست « 4 » بر روى « 5 » نهاد . يوسف گفت : چرا دست بر روى نهادهاى « 6 » ؟ گفت : از شرمسارى كى هفت سال است كى تو مرا گفتهاى « 7 » سخن من پيش ملك بگوى ، و مرا « 8 » آن سخن امروز ياد آمد .
لطيفه :
آنكس كى هفت سال سخن « 9 » مخلوقى را « 10 » فراموش كند ، پيش او « 11 » از شرمسارى دست بر روى نهد ، آنكس كى خالق را هفتاد سال « 12 » از دل فراموش كرده باشد ، ندانم تا فردا در مقام عرض « 13 » چگونه شود « 14 » .
يوسف گفت : دست از روى بازگير ، كى ما خود دانيم كى ما را اين قفا از كجا آمد « 15 » . ما را نجات خويش از حق « 16 » بايست جستن ، ما از خلق جستيم « 17 » .
لاجرم شيطان را سبب نسيان ما ساختند ، تا هفت سال ديگر « 18 » ما را درين بوتهء محنت بگداختند « 19 » .
لطيفه :
يوسف نجات خود از ساقى جست « 20 » ، اگر چه بسيار محنت ديد آخر هم بسبب گفت « 21 » ساقى روح و راحت يافت « 22 » . مؤمن نجات خود از ملك مىجويد ، اگر چه بسيار درد و محنت بيند ، آخر هم از لطف او فضل « 23 » و رحمت بيند « 24 » .
قصه : « 25 »
يوسف گفت ترا در نسيان « 26 » معذور داشتم « 27 » ، و عذر ترا جواب دادم « 28 » .
هامش
( 1 ) - + آن
( 2 ) - + او را
( 3 ) - صديق
( 4 ) - + خود
( 5 ) - + خويش
( 6 ) - نهادى
( 7 ) - گفته بودى كه مرا پيش ملك ياد دارى آن سخن تو
( 8 ) - از « سخن من . . . » ندارد
( 9 ) - « هفت سال سخن » ندارد
( 10 ) - + از دل هفت سال رها كند
( 11 ) - « پيش او » ندارد
( 12 ) - هفتاد سال خالق را . در متن : خالق را هفت سال
( 13 ) - + قيامت حال او
( 14 ) - باشد
( 15 ) - است
( 16 ) - + بايستى جست نه از تو
( 17 ) - از « بايست جستن . . . » ندارد
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - غم بگذاشتند
( 20 ) - طلب كرد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - ديد
( 23 ) - + حق بيرون نشود
( 24 ) - « رحمت بيند » ندارد
( 25 ) - + پس
( 26 ) - + حديث
( 27 ) - + بگو تا چرا آمدى و بچه كار آمدهاى ساقى قصهء خواب ملك آغاز كرد يوسف جواب بداد
( 28 ) - « و عذر ترا جواب دادم » ندارد