تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
دوست عزيز من « 1 » . يوسف چون نواخت ريّان ديد همه محنتها فراموش كرد . مؤمن چون جمال رحمن « 2 » بيند ، همه وحشتها « 3 » فراموش كند . شعر « 4 »
هرگز دل من بىغم و تيمار نباشد * تا با ملكم « 5 » خلوت ديدار نباشد
ديدار ملك بس بود از كلّ بهشتم * شايد اگرم نعمت و ازهار « 6 » نباشد
گر معرفت حق ندهد راه به ديدار * بس عارف را قيمت و مقدار نباشد
گويم سخنى با تو من از مذهب و سنّت * گر مؤمنى اندر « 7 » دلت انكار نباشد
زنهار مگويى نتوان ديد ملك را * كز آتش سوزانت زنهار نباشد
جبّار جمال خود بىشك بنمايد * آن را كى ميان بستهء زنار نباشد
هامش
( 1 ) - از « سال در دنيا . . » ندارد ( 2 ) - خداى ديان ( 3 ) - + محنتها و مشقتها و بليتها ( 4 ) - بيت ( 5 ) - ملكش ( 6 ) - انهار ( 7 ) - ازين