قصه :
پس روزى چند « 1 » برآمد . ريّان بن الوليد بخواب ديد كى رود نيل خشك گشته بودى « 2 » ، و هفت گاو فربه از آن رود بر آمدى با پستانهاى پرشير ، و در عقب آن هفت گاو لاغر و ضعيف برآمدى و آن شير ايشان بدوشيدندى « 3 » . پس آهنگ « 4 » كردندى و جمله را بخوردندى ، « 5 » پس ديد كى هفت خوشه « 6 » گندم از زمين « 7 » برآمدى سبز و سيراب . بعد از آن هفت خوشهء ديگر برآمدى « 8 » زرد و خشك « 9 » و خود را بدان خوشههاى تر « 10 » برپيچيدى ، و آن را از پاى درآوردى . ديگر روز « 11 » بر تخت مملكت « 12 » بنشست و همهء « 13 » علماء ولايت « 14 » را با معبّران و منجّمان و كاهنان و جادوان جمع كرد و اين خواب بگفت . كما ذكرنا فذلك . قوله تعالى : « إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ . » « 1 - » ايشان جواب دادند : « قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ . » « 2 - » و الضغث « 15 » ملء كف من حشيش مختلف الالوان و الانواع و جمعه اضغاث . گفتند : اين « 16 » خوابيست كى ديو نموده است ، و اين را اصلى نبوده است ، اين را تأويل « 17 » نباشد ، و در دانستن مضمون اين « 18 » تعبيرى « 19 » نباشد .