شعر
اذا تضايق امر فانتظر فرجا * فانّ آخر الهمّ اوّل الفرج
بيت
زان كز تو به مقصود فراوان درجست * پيوسته دلت رهين درد « 1 » و حر جست
با صرف زمانه در دلت صبر به كار * كين صبر ترا كليد روح و فرجست
نبينى كى « 2 » يوسف را در زندان بلا و محنت « 3 » بهغايت رسيد ، در پايان مدت « 4 » محنتش براحت « 5 » رسيد ؟
قصه « 6 » :
وهب بن منبّه گويد كى : يوسف صلواتاللهعليه « 7 » دوازده سال در زندان بود ، بروز اهل زندان را خدمت كردى و با درگاه حق دعوت كردى ، چون شب درآمدى در آن « 8 » زندان غرفهاى بود و در آن غرقه « 9 » درچهاى « 10 » بود « 11 » بر راه « 12 » كنعان گشاده « 13 » ، در آن دريچه بنشستى و اوراق اندهان خود باز كردى و بر فراق پدر « 14 » و برادران « 15 » نوحه آغاز كردى ، و هر بادى كى از جانب « 16 » كنعان مىوزيدى ، ازو خبر حال يعقوب مىپرسيدى ، و هر نسيم شمال « 17 » كز جانب مصر روى بكنعان نهادى ، « 18 » درد « 19 » خود « 20 » در صحبت او بفرستادى « 21 » .
شعر
يذكّرنى مرّ « 22 » النسيم عهودكم * فازداد شوقا كلما هبّت « 23 » الريح
هامش
( 1 ) - در متن : غم
( 2 ) - + چون درد
( 3 ) - « را در زندان بلا و محنت » ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - فرج
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - عليه السلم
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - « در آن غرقه » ندارد
( 10 ) - دريچهاى
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - + وادى
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - يعقوب
( 15 ) - + مىگريستى
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - + پيغام
( 19 ) - + و فراق
( 20 ) - + فرقت
( 21 ) - مىفرستادى
( 22 ) - مرور
( 23 ) - متن : كما هب