خبر ياوى « 1 » ، ايشان را بگوى تا چون نعيم « 2 » بهشت خوريد ، اين گرسنگى مرا « 3 » ياد كنيد ، و چون شراب بهشت خوريد ، اين تشنگى مرا ياد كنيد ، و چون در « 4 » بهشت حرير پوشيد ، اين لباس قطران مرا « 5 » ياد كنيد « 6 » . « هكذى فى كل نعمة و نقمة . « 7 » » در ساعت [ 97 الف ] رسول « 8 » ملك تعالى « 9 » درآيد ، گويد « 10 » ملك تعالى مىگويد : ياد دارى كى مرا به يگانگى « 11 » بشناختى « 12 » ، پس در راه بيگانگى با دشمن من « 13 » بساختى . نخست بدان ساختنت بسوزم « 14 » ، و پس « 15 » به شناختنت بنوازم . تا نخست انكال عقوبت پيدا نكنم « 16 » ، آثار رحمت آشكارا نكنم « 17 » ، تا ديگر از من نگريزى ، و با دشمن من در نياميزى .
يا يوسف اگرچه وادارمت « 18 » ، كى به غير من استعانت كردى « 19 » ، آخرت رها كنم ، كى زليخا را مخالفت كردى « 20 » . اى بنده اگرچه بسوزمت كى با دشمن من درساختهاى ، به آخرت رها كنم كى مرا به يگانگى بشناختهاى .
شعر « 21 »
اى بفضل من ز هر سورت به من آموخته * من خريدم مر ترا و تو مرا بفروخته
پشت كرده باوفا و رو نهاده با جفا * صد هزاران جرم و وزر و معصيت « 22 » اندوخته
باز كرده از گنه بر خود « 23 » لباس آتشى * در جفا و جنگ خود را پيرهن بردوخته
اى بسى آز و هوا اندوخته پس ياد كن * تو از آن دوزخ كى آتش « 24 » اندر آن افروخته
مىبسوزى خرمن اوميد « 25 » خود را سر بسر * آه اگر فردات گردد تن چو خرمن سوخته
هامش
( 1 ) - از « حال . . . » ندارد
( 2 ) - نعمت
( 3 ) - من در دوزخ
( 4 ) - از « شراب بهشت . . . » ندارد
( 5 ) - من در دوزخ
( 6 ) - + چون مالك آن درد فراق او بيند بر وى شفقت آيد ديگر گويد چون جمال ملك تعالى بينند از درد فراق و هجران مرا ياد كنند
( 7 ) - از « هكذى . . . » ندارد
( 8 ) - + از ملك جبار
( 9 ) - « ملك تعالى » ندارد
( 10 ) - + كه اى بنده
( 11 ) - در متن : بيگانگى
( 12 ) - + و با دشمن
( 13 ) - « با دشمن من » ندارد
( 14 ) - بسوزانم
( 15 ) - + بدان
( 16 ) - كنم
( 17 ) - كنم
( 18 ) - باز دارمت
( 19 ) - كردهاى
( 20 ) - كردهاى
( 21 ) - بيت
( 22 ) - در متن : با جفاها و جدل كى عانه در دلت
( 23 ) - تن
( 24 ) - در متن : زان تف دوزخ سوزان آتش گهى
( 25 ) - سوختى تو خرمن اميد