ترا « 1 » بنشانم ، و برادرانت را كى ترا بفروختند در پيش تخت تو چاكروار « 2 » بر پا كنم ، و پدرت را و خالهات « 3 » را با تو رسانم . يوسف اين بشارت بشنيد « 4 » ، شادى بدل او در « 5 » آمد . پس آستين مصيبت « 6 » فروكرد و گفت : يا يوسف ملك تعالى مىگويد : ياد دارى كى با ساقى چه گفتى « 7 » :
« اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ . »
« 1 - » به دوازده حرف از غير من حاجت خواستى ، تا بهر حرفى سالى در زندان محنت بنشستى « 8 » . آنگه من « 9 » ترا ازين بند « 10 » غيرت « 11 » رها كنم « 12 » ، و اين كرم خود بر تو پيدا كنم « 13 » ، تا اين بار كى من با تو باشم تو از من جدايى نكنى « 14 » ، و به حاجت با ديگران « 15 » آشنايى نكنى .
لطيفه :
فردا كى آن عاصى را به دوزخ برند « 16 » ، عاصى مالك دوزخ « 17 » را گويد :
يا مالك ندانم تا مرا هرگز « 18 » از حق « 19 » يارى خواهد بود « 20 » ، و ازين بلا رستگارى خواهد بود « 21 » ؟ بارى « 22 » باش تا وصيتى بكنم . مالك گويد : فرمان نيست كى ترا مهلت دهم . از ملك تعالى « 23 » خطاب آيد : او دى در دار « 24 » دنيا معصيت كرد « 25 » من « 26 » به عقوبت شتاب نكردم . تو نيز امروز « 27 » شتاب مكن « 28 » ، بگذار تا چه مىگويد . « 29 » مالك گويد : بگو « 30 » تا چه مىگويى « 31 » . [ گويد ] : مادر و پدرم كجااند ؟ گويد « 32 » : ايشان را پيش من نياوردند ، « هكذى بعدد اقاربهم بأساميهم . » گويد : « 33 » اگر از حال ايشان
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - « چاكروار » ندارد
( 3 ) - پدر را و خاله را
( 4 ) - « اين بشارت بشنيد » ندارد
( 5 ) - « بدل او در » ندارد
( 6 ) - ديگر
( 7 ) - در متن : چگفتى
( 8 ) - نكشى
( 9 ) - « آنگه من » ندارد
( 10 ) + و غل و زندان
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - نكنم
( 13 ) - نكنم
( 14 ) - + و به غير من از بهر حاجت
( 15 ) - « به حاجت با ديگران » ندارد
( 16 ) - + چون به كنار دوزخ رسد
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - + هرگز
( 20 ) - بودن
( 21 ) - بودن
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - ملك الملوك
( 24 ) - نداد
( 25 ) - مىكرد
( 26 ) - + وى را
( 27 ) - ندارد
( 28 ) - + به روى رحمت كن
( 29 ) - + آنگه
( 30 ) - + بنده
( 31 ) - « تا چه مىگويى » ندارد
( 32 ) - + مگر به بهشتاند .
گويد قبيله و عشيرهء من كجااند ؟ گويد به بهشتاند . گويد يا مالك
( 33 ) - از « ايشان را پيش من . . . » ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 42