يامين را بگو كى يوسف كشتهء جور و « 1 » بيدادگرى شد . اگر در « 2 » فراق نالى « 3 » اكنون نال كى كار با يكسو شده است « 4 » . و زليخا را بگوى كى بسيار بمكر « 5 » گرد ما بگشتى ، تا عاقبت « 6 » بجور « 7 » ما را بكشتى .
بيت
نه روى بهى نه جاى فرياد مرا * نه نيز كند بوصل خود شاد مرا
بنگر كى به عاقبت چه افتاد مرا * معشوقه بدست دشمنان داد مرا
« 8 » زندانبان چون « 9 » آن درد يوسف ديد ، رقتش « 10 » در دل « 11 » آمد گفت : يا يوسف چون در دينار نگرم دلم بدان مىنازد « 12 » ، و چون ديدار تو مىبينم « 13 » جگرم مىسوزد . تدبير آنست كى من « 14 » اين چوب بر بالشى زنم و تو زارزار مىنال « 15 » كى مقصود او « 16 » نالهء تست . « 17 »
چون يك چوب بزد يوسف آهى بكرد . زليخا كس فرستاد به زندانبان « 18 » كى ديگر مزن كى مقصود حاصل شد .
هم اندر آن وقت بود كى جبرئيل آمد . و گويند « 19 » رضوان « 20 » پيش يوسف آمد « 21 » ، در يك آستين بشارت داشت و در ديگر « 22 » مصيبت . بشارت كدام بود ؟ آنك گفت : « 23 » ملكت « 24 » سلام مىرساند « 25 » و مىگويد يا يوسف « 26 » اين همه « 27 » گريه از براى كيست ؟ دل مشغول مدار كى ازين محنت « 28 » زندان ترا « 29 » برهانم ، و بر تخت مملكت « 30 »
هامش
( 1 ) - « جور و » ندارد
( 2 ) - + فرقت من خواهى ناليدن
( 3 ) - « فراق نالى » ندارد
( 4 ) - كار با سرى شد
( 5 ) - بكيد
( 6 ) - آخر
( 7 ) - به چوب
( 8 ) - + چون
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - رقتى و حرقتى
( 11 ) - + وى پديد
( 12 ) - در متن : مىتازد
( 13 ) - نگرم
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - همىنالى
( 16 ) - + از زدن
( 17 ) - + زندانبان چوب بر بالش مىزد يوسف مىناليد
( 18 ) - « به زندانبان » ندارد
( 19 ) - + خازن بهشت
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - يك آستين
( 23 ) - + يا يوسف
( 24 ) - ملك تعالى ترا
( 25 ) - مىكند
( 26 ) - « يا يوسف » ندارد
( 27 ) - + نالش و زارى چيست و اين همه فرياد و
( 28 ) - + و غمت
( 29 ) - « زندان ترا » ندارد
( 30 ) - مملكتت