كن تا مگر خداى « 1 » تعالى مرا فرزندى دهد - و اين قصه به اول گفتيم « 2 » - او دعا كرد جبرئيل آمد « 3 » در يك آستين بشارت داشت « 4 » ، و در ديگر مصيبت « 5 » :
بيت
اى هرك براى ما ببخشد در مى * در دار بقاى ما بباشد علمى
ور هيچ همى بدل درآيد ندمى * من گرد خطاهاش در آرم قلمى « 6 »
سيم « 7 » جبرئيل « 8 » بود كى « 9 » شب در زندان « 10 » بسلام يوسف آمد ، در يك آستين شادى داشت ، و در ديگر « 11 » مصيبت . و آن چنان بود كى « 12 » ساقى را از زندان بيرون « 13 » بردند . زليخا كس فرستاد تا از حال يوسف خبر پرسد . ساقى گفت : يوسف در زندان است ، و سلوتدهندهء زندانيان است ، و كليد زندان بدست اوست « 14 » .
خواهد درشود ، و خواهد بيرون آيد « 15 » . پيران را دعوت مىكند ، و جوانان را پند مىدهد « 16 » ، تعبير خوابها مىكند . زليخا چون اين بشنيد ، غم يوسفش تازه گشت . برنشست و بدان باغ شد كى در همسايگى زندان بود ، و زندانبان را بخواند و گفت : من اين غلام عبرى « 17 » را به تو سپردم تا وى را به بند و غل دارى ، و برهنه و گرسنه « 18 » دارى . تو او را بند برداشتهاى و بمراد خويش « 19 » بگذاشتهاى ؟
گفت : يا كدبانو ببند « 20 » كسى را دارند كى « 21 » بگريزد ، و او گريز پا نيست .
هامش
( 1 ) - ملك
( 2 ) - از « و اين قصه . . . » ندارد
( 3 ) - بيامد و او را
( 4 ) - داد
( 5 ) - + داد اما بشارت آن بود كه گفت يا نبىاللّه ملك تعالى دعاء تو بشنيد و گفت با وى بگو كى ملك تعالى مىگويد كى ترا فرزندى دهم شايسته و بايسته و مصيبت آن بود كى شب عروسى آن فرزند را اجل برسد و اين حكايت در فصل پنجم از كتاب گفتهايم
( 6 ) - از « بيت . . . » ندارد
( 7 ) - سوم آن
( 8 ) - « جبرئيل » ندارد
( 9 ) - + جبرئيل
( 10 ) - « در زندان » ندارد
( 11 ) - يك آستين
( 12 ) - + چون
( 13 ) - بدر
( 14 ) - وى است
( 15 ) - + بيماران را تعهد مىكند ، مسترشدان را پند
( 16 ) - از « پيران را دعوت . . . » ندارد
( 17 ) - كنعانى
( 18 ) - گرسنهاش
( 19 ) - خودش
( 20 ) - « ببند » ندارد
( 21 ) - + او