خوريم كى بها داده باشيم « 1 » . ابراهيم گفت : بها « 2 » بدهيد و بخوريد . گفتند : بهاى اين « 3 » طعام « 4 » چيست ؟ ابراهيم گفت « 5 » : آنك چون دست فراز « 6 » كنيد بگوييد بسم اللّه الرحمن الرحيم . و چون خورده باشيد بگوييد : الحمد للّه . و در بدايت و نهايت نام دوست « 7 » بريد « 8 » . آن فرشتگان « 9 » در يكديگر نگرستند « 10 » گفتند : « 11 » بغلط [ 96 الف ] برنگزيده است پادشاه عالم اين بنده را به دوستى خويش « 12 » . پس « 13 » گفت :
يا ابراهيم بشارت باد ترا كى تو خليل پادشاهى ، و تقدير او آنست كى هجده « 14 » هزار پيغمبر از نسل تو پديد آيد . هر يكى شرف « 15 » بقعهاى باشند « 16 » و قدوت امتى « 17 » .
اين بگفتند و از جاى بر پريدند . ابراهيم بدانست كى « 18 » فرشتگاناند . گفت : اى « 19 » مقربان حضرت سفر شما تا كجاست و كجا مىشويد « 20 » ؟ گفتند : مىشويم « 21 » تا آن چهار شارستان « 22 » آل « 23 » لوط را از فضاى تخم « 24 » زمين برآريم ، و باسفل السافلين فروگذاريم « 25 » . اينها آنانند « 26 » كى در يك آستين ابراهيم را به خلّت بشارت داشتند « 27 » و در ديگر آستين قوم لوط را مصيبت داشتند . [ 1 ]
دوم آن عابد بنى اسرائيل كى به نزديك يهودا پيغمبر رفت « 28 » و گفت : دعا « 29 »
هامش
( 1 ) - از « طعام آنگه . . . » ندارد
( 2 ) - + آن
( 3 ) - آن
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + بهاء آن آنست كى
( 6 ) - بطعام
( 7 ) - + من برده باشيد و بهاء اين طعام داده باشيد آنگه طعام شما را حلالست
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + به يكديگر نگاه كردند
( 10 ) - « در يكديگر نگرستند » ندارد
( 11 ) - + پادشاه عالم جل جلاله ابراهيم را
( 12 ) - از « پادشاه عالم اين . . . » ندارد
( 13 ) - + جبرئيل
( 14 ) - هشتده
( 15 ) - + و زينت
( 16 ) - باشد
( 17 ) - « و قدوت امتى » ندارد
( 18 ) - + ايشان
( 19 ) - + پيكان حضرت كجا مىرويد
( 20 ) - از « مقربان . . . » ندارد
( 21 ) - مىرويم
( 22 ) - شهرستان
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - اقصاء تخوم
( 25 ) - بريم
( 26 ) - آنان بودند
( 27 ) - دادند
( 28 ) - آمد
( 29 ) - دعايى در كار من
[ 1 ] در حاشيه چنين آمده : فى منتصف صفر سنة احد و سبعمائة تمت به خط عبد ضعيف جبرئيل بن محمد بن اسلام بن ايمان بن مؤمن رحمهم اللّه عليهم . ( ! )