هم بدين « 1 » صفت چهار سال برآمد . جبرئيل « 2 » بيامد « 3 » بر صفت جوانى نيكوروى ، و به زندان خانه در رفت . يوسف را ديد بىهوش افتاده . سرش « 4 » بر كنار گرفت و از رياحين بهشت دستهاى فرا پيش او داشت . چون باهوش باز آمد گفت : تو كئى « 5 » كى بر من اين شفقت مىبرى « 6 » ؟ گفت : « انا اخوك جبرئيل . » يوسف « 7 » گفت : اى جوهر عصمت در ميان مجرمان و آلودگان چه كار دارى ؟ گفت :
يا كريم بن الكريم ملك تعالى مىگويد چندين منال كى هرچ بر تو آمد از تو آمد ، كى گفتى :
« السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ
« 8 »
. »
« 1 - » گفتى من زندان را دوستتر دارم « 9 » از زنا « 10 » چرا [ 93 الف ] نگفتى كى من عافيت از آفت دوستتر دارم ، تا اين همه بلا بر روى « 11 » تو نيامدى . پس گوهرى زرد با خود « 12 » داشت ، در دهان يوسف نهاد گفت : فروخور « 13 » . فروبرد « 14 » . علم تعبير و حكمت در سينهء او پيدا شد . گفت :
ملك تعالى مىگويد : دل مشغول مدار كى اين علم را سبب نجات تو گردانيديم .
چون پنج سال تمام شد ، هر يكى از آن غلامان خوابى ديدند - و گروهى گويند خود « 15 » نديده بودند ، و لكن از خود « 16 » فرا ساختند ، تا يوسف را در تعبير بيازمايند و گروهى گويند « 17 » ساقى ديده بود و خبّاز نديده بود - هر دو پيش يوسف درآمدند و گفتند : ما هر يكى خوابى ديدهايم . يوسف گفت : چه ديدهايد ؟
ساقى گفت : من بخواب ديدم كى سه خوشهء انگور تازه از درخت باز كردمى « 18 » و بيفشردمى ، و عصير آن در قدح كردمى و بدست ملك دادمى ملك آن را بخوردى .
خبّاز گفت : كى من بخواب ديدم سه تنور آهنين بودى ، من درو « 19 » نان پختمى .
هامش
( 1 ) - برين
( 2 ) - + امين
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - سر يوسف
( 5 ) - كيستى
( 6 ) - نمايى
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + مما يدعوننى اليه
( 9 ) - مىدارم
( 10 ) - « از زنا » ندارد
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - « با خود » ندارد
( 13 ) - فروبر چون
( 14 ) - + در ساعت
( 15 ) - خواب
( 16 ) - « از خود » ندارد
( 17 ) - گفتند كى
( 18 ) - واكردمى
( 19 ) - در آن
( 1 - ) سورهء يوسف / 33