چون شب درآمدى ، آن نور چهرهء او در ديوار زندان افتادى همچون تابش ماه بدى « 1 » ، اهل زندان را به روشنايى حاجت نبودى ، عاجزان را يارى كردى « 2 » ، بيماران را تعهّد كردى ، درويشان را صدقه جمع كردى ، اندوهنگان را محدّثى كردى . اهل زندان بجمله « 3 » غلام و « 4 » عاشق اخلاق « 5 » او گشتند .
آوردهاند كى روزى « 6 » زندانبان گفت : من ترا دوست مىدارم . يوسف گفت :
به خداى بر تو سوگند مى « 7 » دهم از دوستى من حذر كن ، و آهنگ مهر كسى « 8 » ديگر كن . كى پدرم دوست داشت ، برادرانم در چاه افگندند . زليخا مرا دوست داشت ، عزيزم « 9 » در زندان كرد « 10 » . از بهر آنك هر كرا در حق من ولا بود ، آن ولا وى را « 11 » سبب بلا بود . ترسم كى اگر « 12 » ترا دوستى به من « 13 » نظر بود ، آن دوستى مرا سبب محنتى ديگر بود . زندانبان گفت : « انى احبّك فى اللّه ، اشهد ان لا إله الا اللّه و انك رسول اللّه . »
پس زليخا را درد بر درد « 14 » زيادت شد ، و رهين تيمار و حسرت شد . شب بر كنار بام آمدى و « 15 » نوحه « 16 » مىكردى ، و در فراق او « 17 » مىناليدى و مىگفتى : يا يوسف « 18 » كجايى و در چه محنت « 19 » و بلايى ؟ « 20 » گرسنهاى ، خفتهاى و يا بيدارى ، تندرستى يا بيمارى ؟
بيت
شبها كى غمان آن دل افروز كنم « 21 » * صد محنت دل گداز و جان سوز كنم « 22 »
هامش
( 1 ) - بودى
( 2 ) - فرستادى
( 3 ) - به جملگى
( 4 ) - « غلام و » ندارد
( 5 ) - + و اوصاف
( 6 ) - يك روز
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - « عزيزم » ندارد
( 10 ) - در زندانم افكند
( 11 ) - « وى را » ندارد
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - به دوستى من
( 14 ) - « بر درد » ندارد
( 15 ) - + برابر زندان
( 16 ) - + و زارى
( 17 ) - يوسف
( 18 ) - « يا يوسف » ندارد
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - + سيرى يا
( 21 ) - از دل او روز كشم
( 22 ) - كشم