پس « 1 » سلّه پر كردمى و بر سر نهادمى تا پيش ملك برم . مرغان از هوا درآمدندى و آن نان از سر من در ربودندى « 2 » . پس گفتند :
« نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ . »
« 1 - » چون خواب عرضه كردند يوسف را باحسان بستودند .
« 3 » گروهى گفتند « 4 » : احسان وى آن بود كى بيماران را تعهّد كردى ، و غمگنان را غمگسارى كردى « 5 » ، كما تقدّم . و قيل « 6 » احسان وى آن بود كى در پيش زندانيان خدمت كردى ، و سفره نهادى و در وقت دست شستن آب دادى ، و قراضهاى سفره برگرفتى « 7 » و ازو آبكامه ساختى از براى نان خورش زندانيان . و اول كسى كى آبكامه ساخت يوسف بود .
قصه :
يوسف دانست كى يكى را از خواب محنت آيد ، و يكى را راحت آيد . نخواست كى در روى ايشان بگويد كى خداوند محنت اندوهگين شود .
پس « 8 » خود را به سخن ديگر مشغول كرد « 9 » ،
« لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ . »
« 2 - »
لطيفه :
ايشان يوسف را نيكوكار گفتند ، يوسف از طبع خود روا نداشت كى در روى ايشان بدى گويد . ملك تعالى خود را نيكوكار گفت ، از كرم « 10 » كى روا دارد كى با مؤمنان بدى كند .
قصه :
گفتهاند كى يوسف گفت : من تأويل « 11 » اين خواب دانم و لكن نگويم ، باشد كى يكى را از شما دشخوار آيد ، و آنچ من گويم راست گويم . گفتند :
بچه دليل كى تو راست گويى ؟ گفت : آنك « 12 » فردا هر يكى « 13 » را به زندان چه خبر آيد « 14 » و طعامها چند آرند و خوردنى از چند گونه آرند « 15 » . هزار و چهارصد كس
هامش
( 1 ) - + سه
( 2 ) - بربودندى
( 3 ) - + گويند
( 4 ) - « گروهى گفتند » ندارد
( 5 ) - + و گروهى گويند
( 6 ) - « كما تقدم و قيل » ندارد
( 7 ) - برداشتى
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + قوله تعالى
( 10 ) - + و رحمت خود
( 11 ) - تعبير
( 12 ) - + بگويم
( 13 ) - كس
( 14 ) - آرند
( 15 ) - بود
( 1 - ) سورهء يوسف / 36
( 2 - ) سورهء يوسف / 37