آنگه بدلى كباب و چشمى پرآب * شب را به هزار حيله با روز كنم « 1 »
آوردهاند كى عزيز را به نزديك زندان باغى بود ، زليخا هرگه « 2 » كى بىطاقت شدى « 3 » ، بر نشستى با جماعتى از « 4 » كنيزكان ، به بهانهء تماشا بدان باغ رفتى و بفرمودى زندانبان را : بايد كى يوسف را بزنى . كنيزكان « 5 » گفتندى : اى كدبانويه « 6 » او را خود اين محنت بس است « 7 » كى بىجرمش « 8 » باز داشتند « 9 » ، و بند [ 92 ب ] و غل برنهاده « 10 » ، زدن چرا فرمايى « 11 » ؟ گفت : از ديدار او « 12 » محجوب گشتهام ، مىخواهم كى از درد چوب بنالد تا آواز او به من رسد ، مرا درين غلواى « 13 » عشق خود بدان سلوتى « 14 » باشد .
لطيفه :
ملك تعالى مؤمن « 15 » را درين زندان « 16 » دنيا واداشته است ، « الدنيا سجن المؤمن . » بند تكليف بر دست و پاى او نهاده است ،
« أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ . »
« 1 - » هر ساعتى به تازيانهء بلا مىزند ،
« وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً . »
« 2 - » فرشتگان « 17 » گويند : بار خدايا اين « 18 » بندهء بيچاره را همان « 19 » بس است كى اسير زندان و حبس است « 20 » ، اين تازيانهء بلايش چرا مىزنى ؟ گويد :
از بهر آنك به كار خود مايل « 21 » است و از درگاه من غافل است . مىخواهم كى
هامش
( 1 ) - كشم + بيت :هر شب ز غمت نصيب خود برگيرم * غمهاى ترا به ناز در بر گيرمشب برگذرد غمت به پايان برسد * چون روز شود غم تو از سر گيرم( 2 ) - هرگاهى
( 3 ) - + در عشق يوسف
( 4 ) - « جماعتى از » ندارد
( 5 ) - آن كنيزان
( 6 ) - كدبانو
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - در متن : حرمتش
( 9 ) - واداشتهاند
( 10 ) - نهادهاند
( 11 ) - مىفرمايى
( 12 ) - + محروم و
( 13 ) - غلبات
( 14 ) - سكونى
( 15 ) - مؤمنان را
( 16 ) - + بلا
( 17 ) - ملايكتان
( 18 ) - آن
( 19 ) - همين
( 20 ) - + و رهين فقر و فاقه است و قرين ترس و وحشت است
( 21 ) - در متن : ميل
( 1 - ) سورهء بقره / 77
( 2 - ) سورهء انفال / 17