گشت ، « 1 »
« وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ . »
« 1 - » مؤمن را صحبت نه با يوسف بود و نه با موسى ، بلك با مولى بود ،
« الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ . »
« 2 - » آن را كى صحبت با خلقان بود از زمرهء جوانمردان بود ، آن را كى صحبت با خداوند فرد « 2 » بود اولاتر كى جوانمرد بود .
لطيفه :
عزيز دانست كى جرم زليخا را بود ، و لكن يوسف را به زندان كرد . گفت : زليخا مجرم « 3 » و محب است ، و يوسف بىجرم است و محبوب است ، محبوب « 4 » او را از او جدا كنيم « 5 » و بفراق او مبتلا كنيم « 6 » ، كى هيچ بلايى بر دوست صعبتر و گزايندهتر از فراق دوست نباشد « 7 » كى او را از دوست و صحبت او مهجور گردانند « 8 » .
بيت
رسم طرب از دلم فراقت بسترد * با فرقت تو همى بسر نتوان « 9 » برد
هجرت به دلم تاختن آورد چه كرد * مردانه كسى كز تو جدا ماند و نمرد
صد هزار « 10 » تيغ هندى و رمح رويين و تير ناو كى با سينهء عاشقان آن نكند « 11 » ، كى يك ساعت فراق معشوق كند .
حكايت
بايزيد بسطامى گويد « 12 » : بار خدايا اگر مرا در بهشت كنى ، بانوار « 13 » آن و ثمار واگذارى ، در آن ساحت فردوس برين چندان بخروشم كى اهل دركهء دوزخ را بر من رحمت آيد .
هامش
( 1 ) - + قوله تعالى
( 2 ) - جان
( 3 ) - + است
( 4 ) - محب
( 5 ) - كنم
( 6 ) - كنم
( 7 ) - نيست
( 8 ) - از « كى او را از . . . » ندارد
( 9 ) - با فرقت تو بسر نمىدانم
( 10 ) - هزاران
( 11 ) - كند
( 12 ) - گفت
( 13 ) - انهار
( 1 - ) سورهء يوسف / 36
( 2 - ) سورهء بقره / 2